<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته هاي يك ناظم</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " نوشته هاي يك ناظم "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 May 2008 06:57:20 GMT</lastBuildDate>
<author>خانم ناظم</author>
<item>
<title>همه قاط زدن !!!</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/510195.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;FONT size=2&gt;باسم الرحيم&lt;BR&gt;چيزه .... !!!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp; يعني اگه من الان بيام بگم كه يه هفته ي شلوغي رو گذرونديم ، خيلي حرفم تكراريه؟؟؟&lt;BR&gt;خب ، تكراري باشه چي كار كنم، وقتي يه هفته ي شلوخ و بازم پلوخ رو گذرونديم؟ &lt;BR&gt;نميدونم كه كي به بچه ها گفته&amp;nbsp;كه، وقتي به روزهاي آخر سال مي رسيم، ميتونن قاطي پاطي بشن؟ &lt;BR&gt;امتحانات كه به لطف بالا دستي ها قرار شد كه در&amp;nbsp;يه سيكل زماني خاص ( اول تا بيست و سوم خرداد ) &lt;BR&gt;بر گزار بشه، حالا بدون توجه به اينكه بعضي مدارس سالن ندارن و بعضي دارن و&amp;nbsp;بعضي ديگه ، حوزه ي اجراي نهايي هستن و بعضي ديگه .... بي خيال ، نه به درد دنياتون مي خوره و نه به درد آخرتتون. فقط بدونين كه امروز از حرص بعضيا ، دستم رو چنان به ضرب زدم به ديوار كه .... هيچي، ديوار دردش اومد.&amp;nbsp;&lt;BR&gt;اين هفته شديد درگير برنامه ي امتحاني و مراقبت ها بوديم. از اونطرف ، نميدونم چرا بچه ها ، خصوصا بچه هاي سال اول و سوم قاط زده بودن. خب&amp;nbsp;، بچه هاي سوم رو يه جورايي دركشون ميكنم. هم استرس نهايي و هم بالاخره روزهاي آخريه كه تو مدرسه هستن و .....و اما اول... وااااي چي بگم؟؟&lt;BR&gt;فقط سه تا در، بله درب كلاس ، &amp;nbsp;تو هفته ي قبل شكسته شد كه يكي از اونا، توسط جوجه ي نحيف سي كيلويي مون بود!!! كلا در بيچاره از جا در اومد.&lt;BR&gt;ديروز هم كه غافل شدم و تو اون بارون بهم خبر دادن كه، پشت بامي رو كه كارگرها بعد از ظهرها روي اونجا كار مي كنند و اكثر اوقات هم تذكر داديم اما باز درش رو باز مي ذارن، مهمون چند شيطونك كوچولومونه، از اونجمله ،.....مممممم... بله ... باز جوجه مون..&lt;BR&gt;خدا مي دونه كه چطور خودم رو به طبقه سوم رسوندم و خب، همونجا استوپ كردم، يعني &amp;nbsp;وقتي ديدمشون كه چطور دارن تو اون بارون ذوق مي كنن و بازي مي كنن، واقعيتش از ترس استوپ كردم. يه لحظه با خودم فكر كردم كه نكنه برم جلو و از ترسشون اونطرفي برن!!! .....انقدر ايستادم تا برگشتن و چشمشون به من افتاد، كه فكر مي كنم اگه&amp;nbsp;ملك عذاب، &amp;nbsp;رو ديده بودن، كمتر وحشت ميكردن، خلاصه آروم اشاره دادم كه بياييد جلو و اونا هم با ترس و لرز اومدن و ..... بمونه. چي بگم؟ بقيه اش كه ديگه به دردتون نمي خوره !!!&lt;IMG id=Pic style=&quot;CURSOR: hand&quot; onclick=Click_Emo() src=&quot;http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/219.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;همستر شجاع&lt;BR&gt;امروز صبح يه كاري پيش اومد و رفتم اداره. اتفاقا بسيار هم فوري و سريع برگشتم. وقتي برگشتم، با چه ناخيري در رو باز كردن و كسي هم كه در رو باز كرده بود، بدو بدو برگشت تو دفتر و&amp;nbsp;ديدم كسي نيست و به جاش صداي جيغ و ويغ از اتاقمون مياد. وارد شدم با ترس و لرز و ديدم كه همكارا هركدوم جايي سنگر گرفتن و يكي رو ميز و يكي رو صندلي و ... و يه خانم خدمتگزار هم با دستكشي در دست دنبال چيزي ميگرده. به مجردي كه همكارا من رو ديدن ، همه شون با هم شروع كردن به جيغ و ويغ و منم خب...ترسوووو نيستماااا&amp;nbsp;، قبل از اينكه بدونم چه خبره، خب منم ، چيز ديگه .... منم رو يكي از ميزا رفتم و نشستم و گفتم چيه؟ كه قبل از اينكه كسي جواب بده، بله...... خودم ديدمش.... طفلكي ؛ نميدونم اون بيشتر از ما ترسيده بود، يا ما از اون. بله ، يه همستر خوشگل و وووووووووووي........ &lt;BR&gt;گويا بعد از رفتن من به اداره، مادر يكي از بچه هاي سال سوم تجربي مياد، در حالي كه يه همستر خوشگل ووووووووووي ، تو دستش بوده و به همكارمون ، معاون پايه ي سوم ميگه اين رو بي زحمت برسونين به كلاس سوم تجربي، همكار مثل من شجاع هم، با ترس و لرز يه مشمع ميده به مادر شجاع و ميگه بذارينش تو اين و بعدم ميگه بذارين تو يه سطل كه دم در بوده و خب قد سطله كوتاه بوده و بله... بقيه ش معلومه ديگه!! ده دقيقه نميشه كه مشمع رو سوراخ مي كنه و از تو اون سطل مياد و بيرون و بقيه ي ماجرا... اين جريان منو ياد &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nazemane.parsiblog.com/Archive36697.htm&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;اين پستم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; انداخت ، انگاري كه ما سهميه آخر سال داريم. تازشم يه موضوع جالب ديگه يادم اومد كه&amp;nbsp;قبلا رخ داده بود و يادم رفته بود بگم. موضوعي مشابه با 15 همستر. شايد اگه حسش بود، يه روز بگم براتون. &lt;BR&gt;خلاصه همكار شجاع و نترس ما اون رو گرفت و كرد تو يه مشمع و سريع رسوندن دست دانش آموز و ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;بارون عشق&lt;BR&gt;ديروز كه اون بارون مي اومد، نمي دونين بچه ها با چه ذوقي تو بارون رفتن و تموم وجودشون رو با بارون شستشو دادن. نگاهشون كه ميكردم خوشم مي اومد. همكارم گفت دعواشون كن، بيان تو، گفتم نه. بذار با حس شستشو زير بارون، روحشون شستشو پيدا كنه.&lt;BR&gt;ياد روزي افتادم كه زير بارون ،&amp;nbsp;روح و جانم&amp;nbsp;..........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;غم نوشت كوچولو (ببخشينم ، خب؟؟)&lt;BR&gt;خب ، حيف كه نميخوام اذيتتون كنم و دلتون رو به درد بيارم وگرنه مي گفتم كه هفته ي قبل جاي يكي، يه همكار غريب و تنها، برا هميشه تو مدرسه خالي شد.(( هميشه به&amp;nbsp;يادتيم ، تنها&amp;nbsp;سفر كرده ي هميشه غريب)).&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;يا رب نظر تو بر نگردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 18:48:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=510195</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/510195.htm</guid>
</item>

<item>
<title>شلوخ و پلوخ !!</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/501274.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باسمه&lt;BR&gt;اَه...اَه.... چه خانم ناظم تلخي... خودش از خودش بدش اومده و خسته ش شده..&lt;BR&gt;خانم ناظم رو ببخشين كه تو چند پست گذشته، اينقدر تلخ بود و از دلتنگيهاش براتون گفت. ببخشينش ، قول ميده كه سعي كنه، ديگه انقدر تلخ نباشه، اما خب.... بدونين كه ، اگه اينا رو هم اينجا به شما نميگفت، يحتمل، ميمرد..خلاصه به بزرگواري خودتون ببخشينش.&lt;BR&gt;خب و اما يه هفته ي گذشته ، چي بگم؟ هفته ي پر ماجرا و شلوغ و پلوغي داشتيم. خودمون به خودمون هي تبريك گفتيم و هي خودمون رو برا خودمون لوس كرديم &lt;IMG id=Pic style=&quot;CURSOR: hand&quot; onclick=Click_Emo() src=&quot;http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/169.gif&quot;&gt;.&lt;BR&gt;از اون طرف جشن تقدير بچه ها هم تو اين هفته بود و خب، يه روز صبح اين جشن برگزار شد و با وجودي كه فقط يك ساعت و نيم اول صبح بود و خب تر اينكه كادوها اونقدري ارزش مادي نداشت، يا لااقل برا اين بچه ها نميتونست داشته باشه اما با اين حال، بچه ها خيلي خوشحال بودن و كادو هاشون رو به همراه تقدير نامه ها با خوشحالي از ما ميگرفتن. البته نبايد فراموش كنيم نقشي رو كه تشويق ميتونه داشته باشه، چه برا همون شاگرد اول و دوم و فلان و چه برا بقيه ي بچه ها.&lt;BR&gt;مراسمات اردوهاي بچه ها هم تو اين هفته بود و بچه ها رو به اردو بردن. با وجودي كه چند ساعت بيشتر نبود ، اما خب بچه ها همينكه چند ساعتي از محيطِ ، به زعم اونا تكراري خونه و مدرسه و كتاب و دفتراي خسته كننده، دور بودن و چند ساعتي رو خودشون با خودشون بودن، باز هم جاي شكر گزاري داشت. البته برا اونا و براي خانم تربيتي ها و همراهين، خب سخت بود. بار مسئوليت سنگينه و مخصوصا با وجود حواشيي كه گاها پيش مياد. بمونه...&lt;BR&gt;و اما يه موضوع اتفاقي.....&lt;BR&gt;دو سال پيش يه اتفاقي تو مدرسه افتاد كه باز، مشابه ش تكرار شد. هميشه از وجود اين پنكه هاي سقفي تو كلاسها ذوق ميكرديم كه بالاخره هرچي نباشه و هرچي مبتدي باشه، اما باز برا كلاسايي كه كولر ندارن مفيده و باعث ميشه كه بچه ها گرما رو كمي تحمل كنن. اما نميدونم كسي به خطراتش هم فكر كرده بود يا فقط من بودم كه فكر نكرده بودم. دو سال پيش يه روز كه زنگ خورد يهو ديديم كه جيغ و فرياد غير معمولي از يكي از كلاسا مياد و بدنبالش ديديم كه يه خانم دبيري يه شاگردي رو آورد پايين كه وووووووووي....&lt;BR&gt;چطوري بگم؟؟؟ پيشونيش شكافته شده بود و شديد خون مي اومد. خانم تربيتيمون سريع دستش رو با يه گاز استريل رو محل خونريزي گذاشت و سريع خانواده اش رو خبر كرديم. اول مي خواستيم اورژانس خبر كنيم، اما ديديم كه منزلشون همين بغل مدرسه هست و سريع مادرش رو خبر كرديم. من كه با ديدن اون خون همون اول راهي، افت فشار پيدا كردم و خودم جلو دفتر رو زمين نشستم و خلاصه..... هيچي ديگه مجبور شدن كه دو تا ليوان آب قند بيارن. &lt;BR&gt;وقتي پرسيديم كه جريان چيه و چطوركي اونطوري شده؟ دوستاش گفتن كه به محض اينكه زنگ خورد ، اين ذوق كرد و براي خروج زودتر از كلاس از روي نيمكت ها شروع به تردد كرد كه پنكه ي&amp;nbsp;روشن، به پيشونيش اصابت ميكنه و .................ووووي....خلاصه مامانش اومد و اون بچه هم همش ميگفت : واي پيشونيم رو بخيه نكنين، جاش ميمونه... و با اين حرفش يه كم باعث خنده ي دوستان و همكلاسياش شده بود كه تو اون شرايط، اين تو چه فكريه.&lt;BR&gt;خلاصه، باز اتفاق افتاد و اين دفعه ، ديديم كه از يه كلاسي خبر دادن كه بياييد بالا و ببينين كه برا يه بچه يه اتفاقي افتاده كه خودشم ميترسه بياد پاييين. سريع رفتيم و ديديم كه سه ، چهارتا از بچه شيطونا با همديگه يه شرط بندي كردن و در همون اجراي اول كار، با يه مجروح متوقف شدن. اينا زنگ تفريح شرط ميبندن كه هر كي بتونه پنكه روشن رو با دستش بگيره، بقيه بايد براش تا يه هفته خوراكي بخرن. شلوغترين و شرورترين بچه ي كلاس هم داوطلب اول بوده. پنكه رو روشن ميكنن و رو دور نميدونم تند يا متوسط ميذارن. هيچي ديگه، پنكه ي در حال گردش&amp;nbsp;رو نميتونه بگيره و از اونجايي كه خودش هم، رو نيمكت ايستاده بوده، پنكه هم دستش رو مجروح كرده بود و هم پيشونيش رو. خلاصه كه خدا خيلي در هر دو مورد رحم كرد. چون به قول دكتر، اون پنكه ميتونست يه كم پايينتر برخورد كنه و مثلا به بيني يا ...ووووي .. بگذريم.&lt;BR&gt;اينم از خلاقيت ها و هوش بچه هاي ما كه دست &amp;nbsp;پسرا رو از پشت بستن:دي&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آخر كلام:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;بابا بگين خستمون نباشه با اين هفته ي شلوخ و پلوخ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يا رب نظر تو بر نگردد.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 11:17:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=501274</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/501274.htm</guid>
</item>

<item>
<title>تويي كه ميشناختمت</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/492234.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به نامش&lt;BR&gt;چي بگم؟؟&lt;BR&gt;با غمي كه اين يه هفته از يه قضاوت نابجا تو دلم بود، همين يه هفته اي كه تو با مهربوني، هر روزش ازم پيگير اون مسئله بودي&amp;nbsp;.... &amp;nbsp;با چشماني كه برا اول بار تو روز معلم با گريه كارش رو شروع و به پايان رسونده بود، و با دلي كه از كارم خستش شده بود ، اومدم و .....&lt;BR&gt;ديدمش و.... دلم بعد از يه هفته آروم گرفت. شايد اگه&amp;nbsp;...... صدام رو ميشنيدي، مي دونستي كه طعم گريه اش با تموم گريه هاي اين يه هفته فرق داشت. &lt;BR&gt;ممنونم و .......&lt;BR&gt;همچنين از تو بزرگوارم كه،&amp;nbsp;&amp;nbsp;اول&amp;nbsp; تبريك&amp;nbsp; و اول كادو&amp;nbsp;، به&amp;nbsp;تعبير من از اون سر دنيا&lt;BR&gt;و تو كه با قلمت، قشنگترين تبريك رو تو&amp;nbsp;چند كلمه برام نوشتي.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 494px; HEIGHT: 436px&quot; height=766 alt=&quot;تويي که ميشناختمت&quot; src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/nazemane/Rose2copy.jpg&quot; width=900 align=center&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 15:10:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=492234</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/492234.htm</guid>
</item>

<item>
<title>شرمندگي</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/491723.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يا رحيم&lt;BR&gt;در طول روز هايي كه مي گذرونيم، بعضي روزها گذرونشون خيلي سخته. بعضي لحظات سپري شدنشون يه قرن مي گذره، و&amp;nbsp;دو روز پيش&amp;nbsp;يكي از اون روزها و اون دقايق رو من پشت سر گذاشتم.&lt;BR&gt;از اول بگم.....&lt;BR&gt;تقريبا از هفته هاي اول آبان بود كه از يكي از بهترين كلاسامون كه از حدود 30 شاگرد اون تقريبا 24 نفر شاگرد ممتاز با معدل 19 به بالا وجود داره ، خبر دادن كه هر روز مقداري&amp;nbsp;از پول ها و لوازمشون گم ميشه. تجربه ميگه كه تو اين قبيل موارد نميشه بي گدار به آب زد و خب ، بهترين راه قبل از مچ گيري و اين حرفا، اين به ذهنم اومد كه از خانم مشاور خواستم&amp;nbsp;، تو چند نوبت باهاشون صحبت كنن و از همه جنبه در اين مورد باهاشون حرف بزنن. از حكم شرعيش گرفته تا عواقب اجتماعيش و خلاصه از همه جهت. &lt;BR&gt;نمي خوام حرف رو كش بدم. اين مطلب كماكان با كم و زياد شدن ادامه داشت تا دو و سه روز پيش كه خب، مشخص شد و طي يه جريان مفصل كه اصلا گفتنش ضرورتي نداره اون مورد كشف شد. البته خدا كمك كرد تا بتونيم مخفي كاري كنيم و با آبروي اون بچه بازي نكنيم. خيلي برام سخت بود صحبت كردن با بچه. سخت تر از اون زماني بود كه با پدر اون حرف زدم. اصلا دلم نميخواست كه با خانوادش حرف بزنم. دلم ميخواست كه قدرتش رو داشتم و ميتونستم خودم به تنهايي همه چيز رو حل كنم، اما خب اين مطلب ريشه ي چند ساله در اون بچه داشت و نياز به مشاوره و روانكاوي داشت. مطلب قابل توجه اين بود كه اون بچه اصلا نياز مالي نداشت و با استفاده از اين عمل فقط داشت از بعضي دوستانش انتقام ميگرفت. گريه ي مادرش و عرق ريختن پدرش رو دو روزه كه نميتونم از پيش چشم ببرم. &lt;BR&gt;با يه صحبت با مادر متوجه شدم كه حدود 4 سال پيش اين مشكل بوده و بدون انجام اقدام صحيح و درست، فقط بر روي مطلب سرپوش گذاشته شده تاااااااااااااا امروز كه خب مجددا اين دمل چركي سر باز كرده و به اين شكل....البته آدرس روانكاو داده و امروز خبر دار شدم كه مادرش براش وقت گرفته و دارن يه روند صحيح رو در موردش اجرا ميكنن. ما هم تو مدرسه نذاشتيم بحث ادامه و گسترش پيدا كنه و سريع بحث رو جمع كرديم.&lt;BR&gt;بمونه... دلم برا مادر و پدرش سوخت. خدا نكنه كه انسان به اين شكل شرمنده بشه. كاش اين جا بيفته كه با اين قبيل مسائل، مثل بيماري رفتار شده و دنبال حل صحيح اون باشيم ، نه پنهان كاري...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خب و اما شما....&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;شما كه گله ميكنين كه چرا من اين مسائل رو مطرح ميكنم و ميگين كه مگه تو مدرستون مسائل خوب رخ نميده؟&lt;BR&gt;چرا بخدا، تو مدرسمون مسائل خوب هم هست. تعداد كثيري از بچه هامون رتبه هاي علمي رو بدست آورده &amp;nbsp;و روبوكاپها رو قبول شدن. علي رغم تذكراتمون بچه ها هرروز آب بازي ميكنن و كلي هم كيف ميكنن. تازشم هرروز چيزاي خوشمزه هم از بوفه ميخرن و ميخورن. شوراها ماهي يكبار برگزار ميشه و درجه بندي مدرسمون يك درجه رفته بالا و هفته ي قبل يكي از بچه ها بعد از 15 سال خواهر دار شد و اون يكي عمه شدو معلم نمونه ها انتخاب شدن و داريم تداركات هفته ي معلم و جشن تقدير بچه ها و اردوهاي پايان سال رو ميبينيم ...... &lt;BR&gt;بازم بگم؟؟؟؟&lt;BR&gt;از اينا دوست داريد بگم؟؟؟&lt;BR&gt;اينا همه جا هست و من دلم ميخواد در مورد چيزايي بگم كه اونا هم همه جا هست، اما همه بجاي رفع مشكل، قايمش ميكنن و ..... يه روزي براتون يه جريان عجيب&amp;nbsp; و با همين موضوع رو ميگم. البته انشاءالله.&lt;BR&gt;بگذريم. خب؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;و اما هفته ي معلم&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;شرمنده ام، كماكان در مورد روز معلم، نظرم &lt;A href=&quot;http://nazemane.parsiblog.com/Archive29716.htm&quot;&gt;همينه&lt;/A&gt; و با توجه به دغدغه ي فكريي كه اين چند روز گذشته داشتم، اصلا نمي خواستم بهش فكر كنم. اما خب ، اولين تبريك و اولين كادو كه از يه عزيز از راه دور رسيد، (ممنونم مهربونم) نتونستم قدردان محبتا نباشم و يادم بره اقلا.... حق اونايي رو كه به گردن خودم حق معلمي و استادي دارن. &lt;BR&gt;پيشكسوتان عزيز ، همكاران گرانقدر، همه و همه عزيزاني كه لباس مقدس معلمي به تن داريد، چه قدرتون دونسته بشه و چه نشه، چه امنيت شغلي داشته باشين و چه نباشين، روزتون مبارك. &lt;BR&gt;تازشم دوستونم دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يا رب نظر تو برنگردد.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 23:04:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=491723</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/491723.htm</guid>
</item>

<item>
<title>نگرد نيست !!</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/484211.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باسمه&lt;BR&gt;ا م ن ي ت ش غ ل ي&lt;BR&gt;كي ميدونه يعني چي؟؟ كي ميتونه برام تفسيرش كنه؟؟ كي ميتونه بگه اگه بخواي كار كني و خوب هم كار كني اما اين 9 حرف وجود نداشته باشه، چطور ميشه كار كرد؟؟ چطور ميتوني خوب و با مسئوليت كار كني، اما به كسي حتي نگي بالاي چشمت ابروئه، چون هيچ مرجعي براي حمايت در قبال مسائل آتي وجود نداره. &lt;BR&gt;چطور ميشه تو كار انضباطي، حق برخورد نداشته باشي و باز هم خوب كار كني؟؟ چطوره اصلا با ديدن مشكلات و بي انضباطي ها رومون رو بكنيم اونور و به روي خودمون نياريم!! نميدونم اونوقت با وجدانمون چه بايد بكنيم؟؟ به كجا داريم ميريم؟ وقتي حتي براي برخورد با بچه هاي خاطي پشتوانه نداريم ، چه بايد بكنيم؟؟؟&lt;BR&gt;آقا ما امنيت شغلي نداريم. به كي بايد بگيم؟ به كي بايد بگي كه تو آموزش و پرورش، معلم جماعت امنيت شغلي نداره، چه برسه به ما ناظما و دست اندر كاراي اجرايي و انضباطي!!&lt;BR&gt;به كي بايد بگيم و چي بايد بكنيم؟؟؟!!!&lt;BR&gt;چند صباحي اومدن و برا رسيدن به اهداف شوم خودشون از دانش آموز جماعت و نسل جوون، مايه گذاشتن و اين رو آوردن به روز اين بچه ها و خانواده ها هم ،......&lt;BR&gt;چي بگم؟؟ چي بگم از مادري كه خودش رو به خواب زده و يحتمل با توپ و تانك هم بيدار نخواهد شد؟؟؟ چي بگم؟ چي بگم از پدري كه صبح ميره به دنبال يه لقمه نون و امنيت خانواده رو به مادري ميسپاره كه چاره رو در مخفي كردن مسائل ميدونه؟؟ &lt;BR&gt;چي بگم؟ چي بگم از بچه اي كه سكوت مادر رو در قبال خلافهايش، نه تعبير به دلسوزي، كه برداشت به نفع خود مي كنه؟؟&lt;BR&gt;چي بگم از قوانين خشك و بي مايه ي آموزش و پرورش كه روز به روز تهي تر از اصل قانون در شيرازه ي خودش ، ميشه و كسي هم نيست چيزي بگه؟&lt;BR&gt;چي بگم از معاونت فلان، وزارت &amp;nbsp;آموزش و پرورش كه بدون نگاه به عواقب و حتي بدون نظر خواهي از يك مسئول مدرسه، مياد و سخنراني ميكنه و ورود موبايل رو بدون عواقبش به مدرسه آزاد اعلام ميكنه، بدون اينكه حتي بخشنامه اي وجود داشته باشه و ....فقط و فقط حرفي زده و .....&lt;BR&gt;چي بگم از معلم و مدير و ناظمي كه ......&lt;BR&gt;چي بگم كه اگه بخوان خدايي كار كنن بايد با تهديد به خودكشي و اين قبيل چيزا روبرو بشن و هيچ مرجعي هم برا حمايت و پشتيباني كاري وجود نداره. و حتي اگه يه صبح تا ظهر هم بد و بيراه بشنون و تهديد هم بشن، باز هيچ كجايي برا دادخواهي وجود نداره!! و اگر هم برخورد نكنن ، نميتونن ديگه بقيه ي بچه ها رو تو مدرسه جمع كنن و بايد به امون خدا رها كنن.&lt;BR&gt;چي بگم؟؟؟ شما بگين.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;انتها و ختم كلام&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;ببخشينم كه اصلا حوصله ندارم و اين چند كلام رو هم برا آرامش خودم نوشتم.&lt;BR&gt;جاتون نه خالي. تموم اين دو روز رو از تقريبا 8 صبح تا ظهر در حال شنيدن ..... و ..... هستيم.&lt;BR&gt;آخه نتونستيم چشممون رو به روي خلاف يه بچه كه مادرش هم دوست نداره از خواب غفلت بيدار بشه، ببنديم. چه بايد كرد؟؟&amp;nbsp;&lt;BR&gt;ايها الناس،&amp;nbsp;ما امنيت شغلي نداريم!! چه بايد بكنيم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;*براي ندا خانم گل&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;عزيز من نميدونم چي بايد انجام بدم؟؟ چه كمكي از دستم بر مياد؟؟&amp;nbsp;در خدمتم. نميدونم چطور باهات ارتباط برقرار كنم؟ تنها راه، مسنجره. اگه كار ضروري بود، ادم كن عزيزم در خدمتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يا رب نظر تو بر نگردد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 18:38:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=484211</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/484211.htm</guid>
</item>

<item>
<title>درد طلاق يا مشكل روحي</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/478416.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باسم الرب الرحيم&lt;BR&gt;(طولانيه، اگه قراره خستتون بشه، لطفا نخونين)&lt;BR&gt;از اوايل اسفند ماه درگير يه موضوع هستيم كه دقيقا از همون زمان هم من در حال كلنجار رفتن با خودم كه براتون بگم يا نه؟؟ دوروزه اين جريان به اوج خودش رسيده و با وجود كار فوق العاده ي ايام امتحانات مستمر و حواشي پايان سال تحصيلي و بعد از عيد، باز هم اين موضوع وقتي مخصوص به خود، از ما گرفته.&lt;BR&gt;از اول بگم بهتره. هميشه ديدگاهم به طلاق يه نموره شايد با بقيه فرق داشته. خب ميبينيم كه، معمولا همه از طلاق بدي ميگن و .... اما خب من هميشه هم با اين ديد به طلاق نگاه نميكنم. گاهي و در بعضي از خانواده ها ميبينيم كه با طلاق تمامي حاضرين در اون خانواده به آرامش ميرسند. حالا رو اين نمي خوام بحث كنم...بمونه. بمونه تا بعد از ذكر جريان اخير ، خودتون به ربطش پي ببريد.&lt;BR&gt;يكي از دانش آموزان سال سوم، امسال به مدرسه ي ما اومده و خب، چي بگم والله كه از همون ماه اول و در بدو ورود با بچه ها، اونم نه فقط بچه هاي كلاس خودشون، بلكه با هر كي كه گيرش مياد ، درگير ميشه و كتك كاري ميكنه و تهديد و .... و البته اينم بگم كه تا پاش باز ميشه تو دفتر، سريع ميفته به غلط كردن و اصلا هم ياراي مقابله با بزرگتر از خودش رو نداره. &lt;BR&gt;چند بار مادرش رو خواستيم و مادرش هر نوبت قسم مي خوره كه اين سال هاي قبل اين مدلي نبوده و متوجه شديم كه تازه چند ماهه كه پدر و مادر جدا شدن و پدر هم بفاصله چند ماه از طلاق سريع ازدواج كرده. اينا حالا بمونه. مشاورا شروع كردن به كار كردن رو اين بچه و نظر دادن كه اين بچه بيشتر برخورداي رفتاريش بر مي گرده به مسئله ي طلاق پدر و مادرش و اينكه اين بچه اميد زيادي به بازگشت اين دو به سمت هم داشته و بعد از ازدوج پدرش از اين مطلب كلا نااميد شده. &lt;BR&gt;اين نظر مشاورنمون بود و اما من چند باري كه باهاش بعد از درگيري ها و اخراج موقت ها حرف زدم، ديدم كه اصلا حساسيتي رو اين مطلب نداره و تازه عنوان مي كنه كه با همسر پدرم ، مشكلي ندارم و دوست دارم برم با اونا زندگي كنم.... بمونه حالا. من كه كارشناس مشاوره نيستم كه بخوام نظر بدم.&lt;BR&gt;اوايل اسفند بود كه بچه ها، يعني دوستانش ، چند نوبت اومدن و گفتن خانم به داد اين برسين. و عنوان كردن كه با مطالبي كه اين خودش عنوان مي كنه، اين هر روز داره بيشتر تو كثافت غرق ميشه. شروع به پيگيري كرديم و همزمان، هجوم چند ولي به مدرسه كه ناراحت بودن از حرفايي كه اين بچه به دختراي اونا گفته بود و ....&lt;BR&gt;كاملا به مادرا حق مي دادم. خب، يه مادر، يه پدر، مخصوصا پدر و مادراي متعهد، تو خونه مواظب رفتاراشونن و همه چي رو كنترل ميكنن، از فيلم و ...خلاصه هرچي ، و بعد براشون زور داره كه ببينن ، دخترشون تو مدرسه از زبون يه آدم احمق، شنونده ي همه چيز باشه. &lt;BR&gt;خلاصه پيگيري كرديم و ديديم كه بله ، طبق پيش بيني خودمون، تموم صحبتاش توهمه و اصلا صحت نداره.&lt;BR&gt;باهاش حرف زديم و خلاصه، قول داد كه ديگه تكرار نميكنه...... بود تا دو و سه روز پيش..&lt;BR&gt;باز هجوم مادرا و تلفنا و پچ و پچ تو بچه ها و ........&lt;BR&gt;چرت و پرتايي كه اين احمق در مورد خودش و البته اين دفعه بسيار وحشتناك بر سر زبونا انداخته..&lt;BR&gt;خدا...چي بگم كه دو سه روزه درگيريم و همش بايد مادرارو قانع كنيم كه اين حرفا از يه ذهن مريض در اومده و صحت نداره. من به مادرا هم حق ميدم. خدا ميدونه تو اين هفته ، خودم چند بار دچار افت فشار و پايين اومدن قند خون و ضعف شديد شدم. و مشاورا باز هم حرف خودشون رو تكرار مي كنن و بي توجه به مسائل جانبي، بازگشت پدر رو حتي با همون همسر دوم كه گرفته ، به سمت مادر ، چاره ي كار ميدونن.&lt;BR&gt;من اين چيزا رو قبول ندارم و نمي خوامم بحث كنم. به نظر من اين بچه مشكل روحي داره و بايد اساسي درمون بشه. وگرنه كدوم دختريه كه با ذكر حرفاي بيخود، خودش رو به لجن بكشه. بحث ندارم. بمونه و&amp;nbsp;&amp;nbsp;فعلا هم عجالتا از حضور در كلاسا منعش كردم و قراره كه صبح ميارنش و بعد از دادن امتحان مستمر ميبرنش خونه، تا بعد از امتحانات مستمر ببينيم براش چه بايد بكنيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;*خيلي دلم غمداشت. ببخشينم. هنوزم تازه بازم حرفم مياد و به خاطر شما تمومش كردم.&lt;BR&gt;*فعاليت بخش مشاوره رو كامل نمي دونم و بر اين عقيده ام كه نبايد بعد از پيش اومدن هر جريان رها بشه تا جريان بعدي كه يه همچين گندي زده بشه.&lt;BR&gt;بازم بمونه !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يا رب نظر تو بر نگردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 10:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=478416</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/478416.htm</guid>
</item>

<item>
<title>خودتون چطورين؟؟</title>
<link>http://nazemane.ParsiBlog.com/472232.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;FONT size=2&gt; بسم الله النور&lt;BR&gt;&amp;nbsp;خب، عملا يه هفته هست كه مدارس دوباره باز شده و اين يه هفته انقده دويديم كه خوووووب تقاص اون بيست روز تعطيلي رو پس داديم.تا ما باشيم كه ديگه از اين كارا نكنيم..... جاتون خالي:دي&lt;BR&gt;انقده تو اين يه هفته موضوعات داريم كه عملا نميدونم الان بايد اينجا چي بهتون بگم؟&lt;BR&gt;ميخوام از روز اول بگم كه اول بسم الله ، هنوز درست و حسابي با بچه ها ، چاق سلامتي نكرده، مجبور شديم پيگير&amp;nbsp;نكات انضباطيي&amp;nbsp;بشيم كه قبل از عيد به بچه ها در خصوص رعايت كردنشون، هشدار داده بوديم. البته در كل سه پايه شايد يه چيزي حدود 20 نفر بودن كه اين اشتباه رو انجام داده&amp;nbsp;و خب، ما هم طبق آيين نامه ي انضباطي و مصوبه شوراي انضباطي مدرسه، مجبور به اخراج موقت به مدت سه روز شديم تا يه كم سر و شكلا ، شكل محصلا بشه.&amp;nbsp;نميدونم چي بگم و كي رو مقصر قلمداد كنم؟ مادري رو خطاب كنم كه با دست خودش دختر بچه ي 14 ، 15 ساله رو بر مي داره و مي بره و ....و فكر مي كنه كه عيد با ظاهر موجه بچه ش آغاز نميشه!! مادر مهربون!!!!! به كجا قراره برسيم؟؟؟&amp;nbsp;..... بي خيال... نه...نععع... اينا رو نميگم.&lt;BR&gt;از نامادريي بگم كه...... آخه چي بگم كه&amp;nbsp;عملا سه ماهه كه در گير&amp;nbsp;جريان يه نامادري هستيم كه اوجش تو اين يه هفته بوده. چي بگم؟؟؟ آخه مفصله و ممكنه باز سياه نمايي بشه، فعلا هيچي نميگم، به يه تصميم درست و درمون كه رسيديم، اونموقع ميگم.... پس... اينم ، بي خيال.&lt;BR&gt;از&amp;nbsp;اوج سوزش دلم تو اين هفته بگم، اون زماني كه فهميدم اون دانش آموز كه جريانش رو&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nazemane.parsiblog.com/440659.htm&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt; اينجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; گفتم و كتك كاري تو كوچه و .... جريان زندگيش چيه و خب، ما باز چاره اي نداشتيم به جز اينكه با صلاحديد خانماي مشاور، قرار شد فعلا تا امتحانات مستمر بشينه تو خونه و درس بخونه و فقط براي امتحانا بياد، چي بگم؟؟ از مادر بيچاره اش بگم كه بعد از بقول خودش پدر ناجوونمرد اين بچه........ بمونه كه با چه سختيي داره زندگي اين بچه رو ميگذرونه!!! اينم بمونه ، كه اگه بگم، همتون هنگ ميكنين. پس اينم بي خيال..&lt;BR&gt;آهان از جوجمون بگم كه، طفل معصومِ من اون، خلاف رو نكرده بود و به گوشي هيچ كسي هم چپ نگاه نكره بود و .... خب، اين يكيش خوشحال كننده بود. از شيطنتاش بگم كه باز همينطور از كله ي صبح آويزونه رو دوش من و بقيه ي همكارا. خب ، نميدونم چرا همه هم دوسش دارن و حتي بچه ها هم فكر ميكنن كه بايد بهش محبت كرد. نميدونم...&amp;nbsp;&lt;BR&gt;از امتحانات مستمر براتون بگم كه از دوشنبه شروع ميشه و .... نچ... اونم خستتون ميكنه.&lt;BR&gt;*تازشم اينو نميگم كه ، هفته ي معلم نزديكه و من ..... اصلا خوشم نمياد از اين هفته...&lt;BR&gt;از ايشون بگم ( نع بابا دنبال اسمش نگردين كه خبري نيست) كه گذاشتن و رفتن، ( اين يكي مربوط به دنياي حقيقي نيست و مال همين دنياي مجازيه)...... نميگم، چون گفتنش دلم رو غصش ميشه....&lt;BR&gt;از ايشون بگم ( از اسم اينم خبري نيست) كه رفتن و جاي خاليشون فعلا دوستاشون رو اذيت ميكنه...(البته&amp;nbsp;مدل رفتنشون فرق داره و &amp;nbsp;نرفتن و هستن).... اينم نميگم، چون دوستانشون غصشون ميشه.&amp;nbsp;&lt;BR&gt;از معده دردي بگم كه دو ، سه &amp;nbsp;روزه حالم رو اساسي&amp;nbsp;گرفته و ...... نع بابا ، اينم كه گفتني نيست و ...&lt;BR&gt;اصلا اينا رو بي خيال...&lt;BR&gt;خودتون چطورين؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;پ.ن&lt;BR&gt;*همه ي موضوعات بالا ، گفتنش مستلزم ، پستهاي جداگانه و تحليل و بحثه. ميگم انشاءالله. همين روزا كه هم حالم بهتر بود و هم هر كدومش به يه نتيجه ي اساسي برسه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; يا رب نظر تو بر نگردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 22:03:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=472232</comments>
 <dc:creator></dc:creator>
<guid>http://nazemane.ParsiBlog.com/472232.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

