خانم ناظم - نوشته های یک ناظم
آگاهترین مردم به خود، بیمناکترین آنها از پروردگارش است [امام علی علیه السلام]

40بازدید‌های دیروز

39294کل بازدید‌ها

خانم ناظم - نوشته های یک ناظم
   1   2   3   4   5      >
   [آرشیو نشده ها]
یکشنبه 18 فروردین 1387 ساعت 1:16 عصر+ مسیح ‍، ای پیامبر رحمت

به نام خدای عیسی مسیح
خب،
قرار بر این بود که نامه ای به مسیح بنویسیم. همه گفتن و نوشتن و درد ودل کردن. به نظرم رسید که بهتره این نامه، اینجا از زبان یکی از خواهران عزیز مسیحی نوشته بشه. دوست عزیزم لطفی کردن و نوشتن. ممنونم آنژل بزرگوارم...

Ov der Hesus Kristos ov Asdzu vordi ، ov barutian ou khghaghutian margare. ko hovanu nerko menk sovoretcink barutiun ، khonarhutioon ، jshmardutioon… Du sovoretcrer << Inchkan zzveli en anmegh arun tapogh zerkere>>: << Zzveli en mer hogu arjev ، charutian hamar vazel shdabogh vodkere>>: Du mishd mez bari ousum es dvel te <>: Ayd inch zzveli mardik gan ashkharhum vor ail kronneri hascein yv hamayn mardgutiane batci kobidutiun ، halazank yv nengutiun ayl ban chgiden : inchu ays anarag mardik chen vakhenum der Azdzuc yv chen heranum irentc dghegh yv char ararkneritc: Endunir im khndranke ov der vorbes mi kristonia kour mer Islam yekhbayrneri yv soorb kroni ou margarei hascein asvas char khoskere yv jshmarid janabar cuys dur nrantc . Der Asdvaz ko zorutiamb ou barutiamb ays ararazneri achkere bac ara luysov yv jshmarid janabarh cuyc dur : AMEN (Anjel)


ای عیسی مسیح، ای فرزند خدا ، ای پیامبر صلح و دوستی و ای رواج دهنده ی برابری انسان ها ،
در پناه وجود بزرگوار شما ، ما آموختیم چگونه مهربان ، متواضع و پیرو حق و حقیقت و حقانیت باشیم ، آموختیم تنفر و حذر از دست آغشتن به خون بی گناهان را، انزجار عمیق از پاهایی که در راه باطل شتاب می ورزند. مگر نه اینست که به ما آموختی، چگونه در اوج قدرت دست یاری به دیگران و مدد و مهربانی به ضعفاء بدهیم.
چه شرم آور است که انسانهای کافر و نا آگاه با اهداف دنیوی به دین ستیزی پرداخته و به منظور نیل به اهداف شوم و باطل خویش دست به آزار و شکنجه ی انسان های بی پناه آلاییده و چه شرم آورتر، که در این راه حتی از جسارت و اهانت به مقدس ترین جنبه های زندگی بشری ، یعنی اعتقادات پاک و مقدس دینی و مذهبی آنان نیز فروگذار نمیکنند.
ای بزرگ معلم بخشایش
چگونه این نا آگاهان نمی هراسند از نتیجه ی اعمال کریه شان و از عذابی که در انتظارشان است. من به درگاه تو از آنان شکایت نموده و به عنوان یک خواهر مسیحی دینی، از اهانت به پیامبر مسلمانان و کتاب دینی آنان و دین آسمانی اسلام، اعلام انزجار می کنم.
بارخدایا
ای عالم بی کران مهر و بخشایش و ای خورشید بی همتای بشریت ، چشمان این گمراهان را به نور حقانیت و حلالیت خویش بگشا و راه خروج از طریق ناآگاهی را به آنان رهنمون باش.
آمین.
آنژل


پی نوشت
*کل نامه ی بالا، قلم و نگارش خواهر عزیزم آنژل بوده و به هیج عنوان ، حتی در نگارش آن دخل و تصرفی صورت نگرفته است.


*معمولا بعد از شرکت در این جنبش های وبلاگی، عادت به دعوت افراد ندارم، اما این نوبت دوست دارم از خواهر بزرگوارم که همیشه نامه های ایشون به امام رحمت ، باز گشای دلتنگیهامون بوده دعوت بعمل بیارم برا نوشتن. خواهر عزیزم ایمانه ی مهربانم را دعوت به نوشتن میکنم. تا در کنار نامه های ایشون به آقا، نامه ای نیز به پیامبر رحمت، عیسی مسیح داشته باشیم. ممنونم.


یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:31 صبح+ هیشکی نبود!

                                                       بسم الله النور
قبل تر نوشت:
خب .... اینترنته و اینه دیگه و بلاگرا معمولا آماده ی روبرو شدن با این چیزا هستن.....
باز از وسط گفتم!! ببخشینم.
*دوستان عزیزم، خواستم بگم که، فقط کامنتایی که امضای الکترونیک داره از جانب من معتبره و خواهشا به کامنتایی که بدون امضاء و فقط با نام خانم ناظم نوشته میشه، اهمیت ندین و از درجه ی اعتبار ساقطه و الحمدلله که آی پی هم مشخصه و از اون بالاتر ، شناختیه که بچه های بلاگر رو همدیگه دارن، تا به اون حد که حتی قلم همدیگه و نوع کامنت گذاری رو چشم بسته می شناسن. ممنونم بزرگواران.


خب نوشت!!
امروز بعد از حدود اونهمه تعطیلی(کدوم همه؟؟؟) رفتیم مدرسه. اما باور کنین خیلی خستمون شد. هرچی هم وایستادیم، جناب وزیر نیومدن. آخه دیروز اطلاعیه دادن که ایشون سرزده به مدارس سر می زنن. تازشم تو اطلاعیه ، گفته بودن که باید معلمین و مدیران به موقع در مدارس حاضر باشن، اما به جون خودم هیچ کجاش ننوشته بود که ناظما هم برن مدرسه:دی....
البته ما رفتیم و فقط خستمون شد. از هر کلاس فقط تعداد کمی اومده بودن و تا ظهر ما فقط تلفن زدیم و تلفن جواب دادیم. مشترکین مورد نظرم یا خواب بودن و یا تو راه و یا ....مممم....نبودن دیگه، گیر ندین.
جواب تلفن هم خیلی دادیم. اولیایی که هراسون از شهرستانا زنگ میزدن و میگفتن، تو شهرها گیر کردیم و ماشین گیرمون نیومده و هزار و یک بهونه ی دیگه و ما هم خب سعی میکردیم که بپذیریم و خودمون رو توجیه کنیم. اما واقعیتش نمیفهمم که آدم وقتی بچه ی محصل داره و می دونه که باید روز چهاردهم بچه ش بره مدرسه، چطور راه می افته و بدون برنامه ریزی برا بازگشت، میره شهری دیگه و هم به خودش و هم به خانواده استرس وارد می کنه. در هر حال ما قرار بود که از غایبین امروز نمره ی انضباط کم کنیم و واقعا نمیدونم که چه باید بکنیم. چون واقعیتش بچه ها مقصر نیستن و اگه میشد باید از بابا و ماماناشون کم کنیم.
در هر حال ما امروز بودیم و هر چی هم منتظر شدیم، نه وزیر اومد و نه هیشکیه دیگه. 
بابا ... ایها الناس، هیشکی نمیخواد برا این تعطیلاتی که بیست روز مملکت رو میخوابونه، فکری بکنه؟؟؟!!!


آخرش؟؟!!
امروز اول بسم الله، تا وارد مدرسه شدم و هنوز نه سلامی و نه علیکی، میدونین چشمم به جمال کی روشن شد؟؟؟
بعلللللع...یادتون قبل از عید جریان یه دعوا رو براتون تعریف کردم؟ یه دعوا و یه کتک کاری سر...مممم؟؟؟!!!.... تو خیابون، بعد از اتمام ساعت مدرسه و اون آبروریزی و .....
بله، امروز در بدو ورود چشمم به جمال اون دو نفر و ماماناشون روشن شد. اساسی حالم گرفته شد. قرار شد برن و شنبه بیان ، تا مشاورمونم باشه و ببینیم چی میشه کرد!!!
همین دیگه!! چی بگم؟؟ تموم شد..


                                                                    یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
سه‏شنبه 6 فروردین 1387 ساعت 2:53 صبح+ آغاز احسن الحال

                                                    یا حبیب الله
حول حالنا الی احسن الحال
خب، سال نو مبارک و از اون بالاتر میلاد پیامبر بر همه مبارک باشه. برا سال نو ننوشتم، اما فکر میکنم که کم لطفی بود اگه برا یه همچین شب عزیزی ، نمینوشتم. انشاءاله که در سایه ی الطافش، هرگز خدا رو فراموش نکنیم. انشاءالله که به مدد نگاه پر مهرش، در سال آتی، زیارت گنبد خضراء نصیب تمامی آرزومنداش باشه.
واقعیتش ، پارسال هم نتونستم برا سال تحویل درست و حسابی بنویسم. بعد از جریان فاطمه، اکثرا در ایام عید، وقتی یاد مدرسه می افتم، دلم شور می زنه. در طول این چند سالی که کار می کنم، سه مورد مشابه با جریان فاطمه داشتیم، چیزی که ته دلم رو میلرزونه، اسم های اون سه بچه هست: دو فاطمه و یک زهرا...


خب....به دلیل نوع کارم و سر و کار داشتن با بچه های 15 تا 18 ساله، همیشه سفارشم به دیگران اینه که : برا نسل جوون دعا کنین.... برا شب سال نو هم از همه می خواستم که برا جوونا دعا کنن.
اما این دعای موقع تحویل سال بدجور همیشه ذهنم رو به خودش مشغول می کنه. حالا تو این شب عزیز از خدا و رسولش می خوام که یه کم هم ما آدم بزرگتر ها رو متحول کنه. نمی دونم تو کارنامه ی هر کدوم از ما، البته اگه قرار باشه که روءیتی از کارنامه هامون تو این دنیا داشته باشیم، چقدر میتونستیم نسبت به اصلاح نسل جوون و کمک به اونا ، افتخار داشته باشیم؟؟؟ 
چقدر کار کردیم تا اوضاع نسل جوون ما به اینجا نرسه؟؟ چقدر موفق بودیم در هدایت نسل جوون؟؟ چقدر فقط به صورت کلیشه ای و نه در برخوردهای اصلاح گرایانه، موفق شدیم جوونا رو از لبه ی پرتگاه به کنار بکشیم، یا نعع باعث سقوط اونا به اعماق پرتگاه شدیم؟
نمیدونم، فقط به نظرم میاد که این مائیم، بله خود ما، من و شما و او و....که باعث پیش اومدن این اوضاع و احوالیم.. تو این شب عزیز یادم بمونه که اول برا خودم و خودمون و خودمون دعا کنم و مطمئن باشم که اگه ما حول حالنایی درست داشته باشیم، به دنبالش، نسل جوون ما هم انشاءالله  مراتب احسن الحال را طی خواهند نمود. 


اصل نوشت
تقارن این اعیاد بزرگ، بر همه مبارک. انشاءالله که ما رو نیز در این شب عظیم و مبارک میلاد پیامبر رحمت(ص) از دعای خیرتون فراموش نخواهید کرد.


دل نوشت
فردا دو تن از دوستان عازم کربلا هستن. خوش به سعادتشون، امیدوارم تو حرم آقام ابوالفضل، ما رو از دعا فراموش نکنن.


پا نوشت
نععع بزرگوار... خودشه...درست و درمون. این اون چیزیه که وجود داره... حال، عالمان هر اونچه که صلاح بدونن می تونن براش اسم بذارن، بی توجه به توهینی!!! که در غالب الفاظ ، نسبت به دیگران روا می دارند. در هر حال ، این مورد قبول من می باشد.و فکر می کنم که این اقل حقیه که میتونم  داشته باشم.


                                                       یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
سه‏شنبه 28 اسفند 1386 ساعت 12:33 عصر+ داریم فیتیله میشیم

                                                           یا رب التعطیلات
انگاری داریم به یه نفس راحت کشیدن نزدیک میشیم. رو نوبتی که از قبل گذاشته بودیم، دیروز رفتم و امروز فیتیله ام......................
بازم از وسط حرف زدم انگاری!!!
ببخشینم اینروزا انقدر سرمون شلوغ بوده که فرصت هیچ کاری نداشتیم. عملا مدرسه، پنجشنبه( که حالا میگم براتون)  روز آخرش بود برا بچه ها. جمعه هم که انتخابات بود و خب من  ............ چی بهش میگین شما؟؟؟ دو درکردن؟؟؟؟ اوهوم دقیقا همون که شما میگین. بخدا انقده این روزا، نه ینی اون روزا خستم بود که از فکر اینکه اقلا 48 ساعت هم جلوس اجلاس( یا اجلال؟؟) داشته باشم پای صندوق ...نچ... ولا حس...و نرفتم. اما از همون دقایق اولیه شروع رای گیری، سیل اس ام اس های رحمتی!!! دوستان  که پای صندوق ها به امر مقدس رای گیری اشتغال داشتن  به سمتم شروع به باریدن کرد و اونچه دور از جون از سزا و ناسزا بود نثار جاتمون کردن و ما هم همچنان که به امر مقدس کارجات مشغول بودیم، اس ام اس ها را خوانده و پوزخند به ریششان زده کردیم و اونچه از ادبیات حماسی در چنته ( بخوانید این باکس گوشیمان) بود برایشان ارسال داشته نموده کردیم تا یه موقع خدای نکرده حضورشان کمرنگ نگشته گردد. ( ادبیات رو حال کردین!!! اینا چی بود من نوشتم؟؟؟)...بمونه....
شنبه ، هم که مدرسه از حضور بچه ها تعطیل بود و یکشنبه هم که بود و دوشنبه هم که بود و و قس علی هذا تا کنون...... اما خب ما همچنان در سنگر بی دشمن ( دور از جون بچه ها رو نمیگما  ) حضور داشته و چهار ستون رو محکم گرفته بودیم.
بالا غیرتا مسئولین امر این قسمت را خونده ننننننمایند.
اوهوم، داشتم میگفتم که بچه ها تا پنجشنبه اومدن و جمعه هم که انتخابات بود و  تا عصر شنبه هم شمارش بود و دوستان هم تند و تند ما رو مورد تفقد قرار داده و حدود صد اس ام اس، ناناناناسزا  نثارمون نمودند ( با اونهمه کار، من حدس زدم که یکی رو گذاشته بودن مسئول ارسال اس ام اس به من) ...خب موند یکشنبه به بعد. وقتی دیدیم که خب مدرسه از وجود ا....ذ....ا....(نَوَشه،هر کی تونست بترجمه، بگه تا بهش جایزه بدم)  خالیه، ما هم دور از گوش مسئولین یه تدبیر اندیشه کرده و بین خودمون نوبتیش کردیم. اینطوری شد که همچین شد و امروز من فیتیله شدم.


و اما الپنجشنبه
اوهوم، داشتم میگفتم، پنجشنبه و ما ادریک پنجشنبه؟؟؟ که امیدوارم در هر سال تحصیلی ، خدا فقط یه دونه از این روزا نصیبمون کنه کافیه تا حسابی حال هممون بره تو قوطی و تا یه هفته هم جا نیاد. پنجشنبه انگاری یه جورایی همه قاط زده بودن. از صبح انقدر بدو بدو بود که اگه یه کیلومتر شمار به خودمون میبستیم، یحتمل کیلومتر شمار به حالمون به گریه می افتاد. تموم روز یک طرف، موقع تعطیلی هم یک طرف. دقیقا زمانی که بچه ها مشغول خروج از مدرسه بودن، یه نارنجک نمیدونم از کجا، یحتمل  امداد غیبی بود،( واقعا نمیدونم از کجا، چون سه طرف مدرسه نیروی انتظامی ایستاده بود)  نازل شد بر سر بچه ها و خب، متاسفانه یکی دو تا از بچه ها جراحت برداشتند. یکی از بچه که بغل پاش خورده بود، ده سانت پشت پاش پاره شد و یکی دیگه زخمی به طول دو یا سه سانت تو صورتش افتاد و یکی دیگه هم از همه خطری تر دقیقا کنار چشمش زخمی شد، اما بازم خدا به خیر گذروند. خلاصه اینم از اون روزا بود برا خودش.


و اما الببیی!!
طفلی ببیی...... همین دیگه. معلومه چی شد دیگه. اما خب، خوشحال باشین چون ببیی تو خوب خونه هایی رفت. غیر از ببیی همکارا زحمت کشیدن و یه چیزایی هم توسط مدیرمون و بقیه برا بعضی از بچه ها تهیه شد و توسط دوستان به خونواده هاشون تحویل شد( البته دور از چشم بچه ها). اینا رو هم فقط و فقط محض ریا گفتم. همین.


ختم الکلام
نمیدونم ، میتونم بازم تا سال تحویل بنویسم یا نه. یحتمل بمونه برا سال تحویل. اما....ممممممم... سال خوبی برا همتون آرزومندم. دعام کنین. ( حالا چرا خجالتم اومده، خودمم نمیدونم!!!).


                                                       یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
سه‏شنبه 21 اسفند 1386 ساعت 8:27 عصر+ روز عتیقه!!

فبشر عباداللذین یستمعون القول
بنا بر اونچه اخوی بزرگوارمون وظیفه شرعی وبلاگ نویسا اسم برده اند، بر خود لازم دونستم، این چهار کلمه را اینجا در جهت حکم و وظیفه شرعی خودم مرقوم نموده تا اقلا در پیشگاه صاحب قرآن شرمنده نباشم. یا علی
چه می شه کرد ؟
قرائت تازه ی !!! بعضی آدما از دین، بعضی موقع ها اقتضاء می کنه، البته به روایت غیر سنتی ، حتی نزول قرآن از جانب خدا را انکار کنند !
آری ؛ کار این آقا  به جایی رسید که رسما نزول قرآن از جانب خدا را انکار کرد ..
خدا را چه دیدی؟؟!! شاید ما عوام الناس سر در نمی آریم از این فهم های نوین. در جواب فقط  نگاهی به یک آیه قرآن: و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی (سوره نجم) فرستاده ما هرگز بر اساس هوای نفس خود سخن نمی گوید، الا اینکه سخنان او تماما از جانب خداست ، که بدو می رسد.


-----------------------------------------


خب، در ادامه ی دوندگی های آخر سال، امروز یه روز عتیقه بود برا خودش. امروز آزمون جامع داشتیم و  از اونطرف تر هم شورای دبیران هم داشتیم و از اونطرف تر تر برنامه امتحانات مستمر ترم دوم که بعد از عید برگزار میشه رو هم امروز باید تو شورا می دادیم و از اونطرفتر تر تر از یکی از کلاسها از صبح بهم خبر داده بودن که دو تا از بچه ها از صبح تا ظهر با هم شدید درگیرن و البته بمونه که دعواشون سر چی بود. نمیگم، آخه  اگه بگم، یک گروه از عناصر خلقتی خدا اینجا خیلی ذوق می کنن که مگه تو مدارس از این خبرا هم هست که بر سر اونا!!! جنگ و دعوا هم بشه؟؟؟!!! ( اصلا شما هم متوجه نشدین که جریان سر کی بوده؟؟) و ..... خلاصه بهشون تذکر دادم و باهاشون صحبت کردم و تذکرات لازمه رو دادم و .... تا اتمام وقت و زنگ خونه. وقتی زنگ خورد و همکارا رفتن تو شورا و بچه ها هم رفتن و ما هم تازه آماده رفتن به داخل دفتر و شرکت در شورا می شدیم، دیدم که چند تا از بچه ها از خیابون به مدرسه برگشته و با داد و بیداد وهیجان زده ، خبر از ادامه دعوا تو خیابون دادن. خلاصه کنم که یاد آوریش فقط با اعصابم بازی میکنه و فکر کنم ذکر کاملش،  شخصیت دختر های خوبمون رو میبره زیر سئوال. همین قدر بگم که اون دعوایی که به خیابون کشونده شد و به دوتا از بچه های مدرسه روبرو  که دوستان یکی از این دو نفر بود، کشونده شد و کتک کاری اساسی و مامور کلانتری و ممممممم ممممم ( اینا یعنی اینکه بسه). هیچی ، نتیجه ای نداشت جز نتیجه ی شیرین عدم شرکت ما تو شورای دبیران و موندن چند  ساعت وقت اضافه تو مدرسه و .............. 


راستی تی                                                                 
*
انگاری جوجمون یه کار بد کرده، دنبالشم و دارم پیگیری میکنم!!!!
* اون دو دانش آموز ( موبایلیای پست قبل) فعلا موقت سر کلاس میان، یعنی بخشیده شدن و مشاورین دارن روشون کار می کنن.


پ.ن
چند نوبته می نویسم، میخوام این رو بگم که، فقط یک هفته گذاشتن که تو تبعید و تو اتاق معاونت طبقه دوم بمونم و بعد از چند روز به لطف دوستان ( بخوانید، به زور دوستان)  به اتاق خودم تو طبقه اول برگشتم.


آخی نوشت                                                                                                                          فردا قراره که یه بَبَیی تو مدرسمون سر بِبُرَن. حوصلم نیست که بگم برا چی. یعنی هستا، اما دلم نمیخواد بگم، آخه  ممممممممممممممممم  (یعنی نپرسید).... پس بمونه.....


                                                             یا رب نظر تو بر نگردد                            


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
یکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 10:3 عصر+ هر چی دوست دارین!!

                                                         بسم الله النور
خب، ماه صفر هم تموم شد و وارد ماه پر فیض و برکت ربیع شدیم. خیلی دلم میخواست که بتونم تو این چند روز، مطلبی نوشته، اقلا برا خودم که یادم نره که مسلمونم و ... واقعیتش غیر از اینکه وقت نکردم، یه دلیل دیگه هم داشت که یواشکی میگم، از اونموقع که اونمطلب رو تو وبلاگ یه بزرگواری که بر حسب اتفاق، خیلی هم قبولش دارم، با موضوعیت    د...ب....ن....ا....ش...ا.....   ( زحمت نکشین و تلاش نکنین، ما مَعلوم)خوندم، انگار ................................................................ بمونه......
در هر حال وفات پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) و شهادت امام مجتبی(ع)  و امام رضا (ع) رو خدمت تمامی مسلمانان تسلیت میگم و آغاز ماه ربیع رو تبریک میگم.
زائرین مشهد روز چهارشنبه حوالی ساعت دو رسیدن مدرسه. و چی بگم از حالات روحی اونا!!  نمیخوام غلو کنم ، اما به محض ورود همه شون مشترکا این مطلب رو با چشمایی پر آب برامون تعریف کردن.
گفتن و گفتن و ما هم حسرت خوردیم. دقیقا ساعتی که قرار بوده حرم رو ببندن نمیدونم برا چه کاری، خُدّام که برا بستن درمیان، کل اینا رو میذارن داخل حرم و در رو می بندند. و اینا تموما یه نماز حسابی خونده و یه زیارت سیر می کنند. و برام جالب بود که اول کسی هم که موفق می شه که به حرم نزدیک شده و از نزدیک  حرم رو زیارت کنه ( که خب، اینجا بحثی رو زیارت از دور و نزدیک ندارم و رو اعتقاد بچه ها دارم صحبت میکنم)  همون دانش آموز اهل تسنن ما بوده و ..... بقیش بمونه برا دل خودم...
اخبار انتخاباتی داغه و هر روز اگر هم بحث تو همکارا نباشه، تراکت هایی برامون میرسه که، خب اجازه تبلیغ تو مدرسه نداریم ( در گوشی که میشه؟؟؟!!!).
یه سئوال؟؟؟ شما میدونین اگه برق مدرسه، نع برق نه، اگه کنتور یه جایی ‍ مثلا مدرسه آتیش بگیره با چی خاموش میکنن؟؟؟
الان دو سه روزه که بوی سیم کنتور در میاد و مجبور میشیم که سایت رو ببندیم و برق اضافه رو هم خاموش کنیم. اما امروز سیمش عملا ، یه مقداریش آتیش گرفت و خب، اگه سرایدارمون دم دست نبود ما درست نمیدونستیم که باید چه کنیم. البته اون بنده خدا هم با یه پارچه زد رو آتیش و خاموشش کرد. اما بعد از خاموش کردن اون آتیش مختصر، اختلف العلماء .... و این اختلاف از اونجایی شروع شد که یکی از همکارا میگفت، البته با شجاعت هم میگفت و ما ترسوهارو مسخره میکرد. میگفت که: خب، ترس نداره که سریع از آبدارخونه یه شلنگ میکشیم و آتیش رو خاموش میکنیم. البته آگاه هستین که اون آتیش سر رشته اش از سیم برقه و من نمیدونم برقی که با آب خاموش بشه، چی میشه؟؟؟


انقلت بعد از ویرایش
بابا ما کپسول آتش نشانی تو مدرسه داریم. منتهی نکته حرفم همینه، از انقلت های وارده یکی هم همین بود که ما نمی دونستیم ، با کپسول میشه آتش کنتور رو خاموش کرد یا نه؟؟؟؟!!!!


وسطا نوشت ( میخواستم بنویسم، پانوشت، دیدم بازم هست)
قابل توجه بزرگواری که  به دلیل یاد نکردن از روز امورتربیتی در وبلاگم ، از من دلخور شده و سئوال کردن که شاید مخالف این نهاد ارزشمندم، باید بگم که با اعتقاد کامل به یادگار شهید رجایی و احترام مخصوص به همکاران امور تربیتی، این رو بگم که در این وبلاگ تا حالا مرسوم نبوده که مناسبت های خاص این شکلی رو بگم. مثلا همین مطلب بالا رو ببینین، من حتی وقت نکردم برای این دهه سوم مطلب بنویسم و اصل قرار من برای نگارش مطلب تو این وبلاگ، خاطرات یک خانم ناظم از وقایع تلخ و شیرینه مدرسه هست، که شاید تذکری اولش برا خودم و بعد برا خواننده های محترمم باشه.
بزرگوارم، روز تربیتی رو به شما و بقیه همکارا تبریک میگم و امیدوارم همیشه با همین انرژی مخصوص کار کنین.


درد دل
نمی دونم که با اون دو تا بچه ، چه باید بکنم؟ فکر کنم تو پست قبل نوشتم. نمیدونم ، خودم رو در قبال مامانا و باباهایی که مراقبند و نصف روز بچه ها رو به دست ما می سپرند، مسئول می دونم. چه تعهدیه که من اون بچه ها رو برگردونم و اونا دوباره و فردا و فرداها تکرار نکنن و یکی از اون چیزهای کثافت و آشغال رو نشون دو تا بچه معصوم ندن؟؟؟
نمیدونم چه کنم؟؟؟ من از مخالفین اخراج بوده و هستم . اما اونا هنوز اخراجند و ستاد هم رای رو موکول به رای من کرده و منم نمیدونم که چه رایی بدم؟؟؟!!!
امروز مامان یکیشون میگفت: اِرحم ، تَرحم.......
ارحم به کی؟؟؟ اون بچه ها یا دوستای همجوارشون؟؟ مامانای این بچه ها، یا مامانای اون بچه ها؟؟؟
نمیدونم....جدا نمیدونم.....بمونه!!


                                                            یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
سه‏شنبه 14 اسفند 1386 ساعت 8:3 عصر+ پیر می شویم!

                                                             باسمه
این روزها، روزهای سختی رو می گذرونیم. باور کنین امروز از صبح تا ظهر باندازه یک ساعت ننشستم. از هر کلاس تعدادی دانش آموز رفته مشهد و کلاس ها همچین بگی و نگی به حالت نیمه تعطیل در اومده، مخصوصا بچه های سال دوم که بیشتر زوارمون از سال دوم هستن. چند تا از دبیرا هم رفتن و خلاصه قربون امام رضا برم. ما هم موندیم و سفت و سخت مواظبیم که مبادا ستون های مدرسه یه وقت به لرزش در بیاد.
خسته شدم بسکه از موبایل گفتم... نع خسته شدم بسکه موبایل دیدم... نع خسته شدم بسکه ... بی خیال..
دیروز باز دو تا موبایلِ ببخشین پر از کثافت از بچه ها گرفتم. جالب اینجاست که یکی از اون ها از مردودین سال اول و دوساله هست. به مادرش میگم آخه بهش جایزه دادین بابته درس نخوندنش؟
قلبم ، نع قلبم نع ، تموم اعضاء و جوارحم نمیدونم چرا درد میکنه. از چه خوب جایی دشمن حمله کرده و چه خوب کسانی رو داره لت و پار میکنه و ما چه خوش در خواب غفلت فرو رفته و خیال بیدار شدنم نداریم و چه برام سخته که باور کنم پدر و مادرا و مخصوصا مادرا نقش عوامل ستون پنجم دشمن رو بازی میکنن. چقدر برام سخته که وقتی به مادری میگم ، از محتوای گوشی دخترت اطلاع داری، با خونسردی میگه : نه پین کدش رو من نمیدونم... از اس ام اس های فرزندت اطلاع داری؟ میگه نه با این زبونا که اینا مینویسن ، من بلد نیستم بخونم... میگم پول شارژ ماهیانه گوشی دخترت رو کی میده، میگه از باباش میگیره... میگم گوشی به این گرونی و قابلیت رو کی براش خریده، میگه از پول خودش خریده.
آخه مادری که با عرض معذرت، من دیشب تا صبح لعنتت کردم به دلیل اینهمه توجه به یه بچه 14 ساله!!!!! چرا یه کم فرهنگ استفاده از اینا رو به بچت یاد ندادی؟ چرا به صرف اینکه پول از خودشه اجازه استفاده اینچنینی از اون پول رو بهش میدین؟ چرا فکر میکنیم اگه بچه مون موبایل نداشته باشه از قافله تمدن مونده عقب . چرا اندکی، فقط اندکی نظارت رو بر بچه هامون ازشون دریغ میکنیم و اینچنین ...
و اونچه که در انتها باعث درد گرفتن اعضاء و جوارحم بود، نصیحت دوستانه!!! یه بنده خدایی بود که به من میگفت: مگه بابت این کارها بهتون اضافه کار میدن؟ چقدر خودت رو حرص میدی، اینطوری کار کنی، زود پیر میشی، ولشون کن و خودت رو بزن به ندیدن!!!
من که نمیتونم، حتی اگه به قیمت زود پیر شدنم باشه.


جوجه ی شرور ما
دیروز با اونهمه خستگی و اعصاب خرد شدن، از طبقه بالا معاون پایه سوم فرستاد دنبالم که بیا و ببین بالا چه خبره؟ البته گفت بی صدا بیا. منم رفتم و دیدم که جوجمون که معرف حضورتون بود ، از بی دبیری کلاسشون و سرزدن معاون طبقه دوم به یکی از کلاس ها و نبودنش در اطاق معاونت طبقه، استفاده کرده و چوب پرده کلاسشون رو از جا در آورده و تو راهرو عریض و طویل طبقه دوم، شده جادوگر شهر اُز... با این چوب، شلنگ تخته میندازه و سر تا ته راهرو رو هی میره و میاد و باعث خنده و بهم ریختن کلاسهایی شده که درشون بازه و این رو تو اون حال میبینن.
قیافم رو عصبانی کردم و رفتم جلو. اون در حالی که هنوز از اون چوب جادوش پیاده نشده بود و به همون شکل وایستاده بود و منتظر عکس العمل من بود، تا اومدم دعواش کنم ، از اون چوب پرده و حالتش..... پق.....نتونستم خودم رو کنترل کنم و خندیدم.... با خونسردی رو به همکارم کرد و گفت: بیا ، گفتم خانم منو ببینه خستگیش در میره.... بچه پررو..


جوجه ی شیک پوش ما
اول از چند تا دوستان که راضی نیستن اسمشون رو ببرم، تشکر کنم که اعلام آمادگی کرده بودن جهت کمک مادی به این جوجه ی ما، و حتی یکی از بزرگواران ماهیانه مبلغی رو پذیرفته بودن که برا این بچه واریز نمایند، اما به دلیل خاصی که براشون توضیح دادم از پذیرفتنش شرمنده و امیدوارم که اجر معنوی این نیت خیر رو انشاءاله سیدالشهداء جبران کنن. به اطلاع این عزیزان و بقیه دوستانی که نگران شب عید این جوجه بودن، برسونم که، امروز جوجمون نونوار شد و برا شب عیدش از پولی که همکارا هزینه کرده بودن برا اون و تعدادی دیگه از بچه ها لباس خریدیم . و همینطور برا این جوجه کوچولوی سی کیلوییمون مقرر شد که هرروز البته طوری که کسی از بچه ها ندونه و خب بتونیم اون رو توجیه خوبی براش پیدا کنیم تا خدایی نکرده عزت نفسش از بین نره و عادت به دست دراز کردن پیش دیگران نکنه، از بوفه مدرسه سهمیه خوراکی بهش بدیم. که البته قرار شد این وظیفه خطیر و چگونگی تحویل به اون رو هر روز فقط مشاور مدرسه که در جریان کامل برنامه های اون بچه هست، تقبل کنه.


پاره پاره های دلتنگی
کاروان مشهد رفت و من.....
کاروان جنوب رفت و من......
گفتم یحتمل هیچکدام، چون......


محض خنده
((ای بابا، اگه ریاست جمهوری رو گرفته بودم راحت تر می تونستم با رییس جمهور صحبت کنم تا با شما!!!))
اینا اعتراضات یک مامان عصبانی بود که از صبح چند بار تماس گرفته بود تا با من حرف بزنه و به دلیل اینکه من یا تو حیاط بودم و یا تو طبقات، موفق نشده بود. و خب من منتظر که ایشون چه کار مهمی میتونه داشته باشه که از دیر پیدا کردن من انقدر عصبانی شده، گوش به صحبتاشون پای تلفن و هر لحظه از شنیدن فرمایشات  ایشون همونجا پای تلفن کم مونده بود دو شاخ رو سرم در بیاد:
و اما کار خوشمزه ایشون (البته برای دخترشون) که من یادم باشه که از دخترش بخوام که حتما زنگ تفریح آب میوه بخوره!!! چون آنتی بیوتیک می خوره و ضعیف شده!!!


                                                               یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
چهارشنبه 8 اسفند 1386 ساعت 7:47 عصر+ مشهد یا شلمچه؟ یحتمل هیچکدوم

                                               السلام علی الحسین(ع)
خب، انگاری یه چند روزی خلف وعده شد. نه اینکه فکر کنین که تو این مدت خبری نبوده ها!! نه بابا ، یه عالمه خبر هم بود اما خب من وقت نداشتم بنویسم. امروز رو که باز فیتیله بودم. هرچی مینویسم برا غیر امروز و مربوط به چند روز قبل هست.
جاتون نخالی. بازم دو ، سه روز پیش، یکی از کلاسهای سوم یوهویی رفت رو هوا و بچه ها هجوم آوردن پایین و ..... بله. یکی از بچه ها، بدون سابقه قبلی، ( یعنی ما هیچ تاریخچه ای از بیماری، از ایشون تو پرونده نداشتیم که بخواهیم بدونیم اون لحظه چه شده و باید چه بکنیم) ، شدید دچار تشنج شده بود. خلاصه کنم، اون طفل معصوم شب قبل تو تاکسی بوده و شاهد یه تصادف بد و همونموقع هم حالش بهم میخوره و میبرنش بیمارستان و تا نصفه شب، بیمارستان بوده. اما صبح، رو تعهد درسی که داشته، میاد مدرسه و ... که تو مدرسه اونطوری میشه. القصه، ما زنگیدیم به اورژانس و تا مثل برق ( ! )  اونا برسن؛ دوست صمیمی اون بچه که دچار مشکل قلبی بود، حالش بهم خورد. القصه دوم اینکه ، نفر دوم رو تازه تو اتاق معاونت طبقه دوم مستقر کرده بودیم که دوست صمیمی اون( نفر سوم) شقیقه هاش رو گرفت و شروع به تهوع کرد. خلاصه: اورژانس جان وقتی اومد، یه کم خودشون خندشون گرفته بود و شروع به مداوای بچه ها کردن و به همکلاسیای اینا که بیرون در، مثل معاون مرده ها ( آرزو بر جوانان عیب نیست) کز کرده بودن، گفتن : اگه نفر بعدیی هم هست، تعارف نکنینا. خلاصه کنم که فکر کنم اگه یه ربع دیگه دیرتر می اومدن باید مارو هم از اون وسط جمع میکردن.


مشهد یا شلمچه؟؟؟!!!
خب، مثل اینکه نقشه بنده که چشمم رو بستم و به همکار معاونمم سفارش کردم که چیزی از بدیهای بچه های مسافر نگه تا اونا بتونن برن مشهد و پوست سر مسئولین اردو رو دُرُسِه از جا در بیارن، داره گریبان گیر خودم میشه. مشکلی پیش اومده که خانم مدیرمون شاید نتونن برن اردوی مشهد و گفتن اگه نتونن برن، من باید برم. درست در همون تاریخ هم اردوی دانش آموزی راهیان نور برای شلمچه برپا میشه . هر ساله از طرف آموزش و پرورش کاروانهای دانش آموزی به طرف مناطق جنگی جنوب میره و از هر مدرسه، دو یا سه نفر سهمیه دارن. من تا حالا سعادت نداشتم که برم و خب، خیلی دلم میخواد که با این بچه ها ایندفعه برم.  وخب.....ممممم... چی بگم؟؟؟ آقا جون ببخشینم، از اول که قرار نبود من برم برا هیچکدوم، اما اگه قراره برم،  من دوست دارم برم شلمچه. امام رضا، منو میبخشی؟؟؟ شایدم البته هیچکدوم قسمتم نشه ، چون اگه مدیرمون بره مشهد، اونوقت من باید تو مدرسه باشم و در نبود مدیر ، مدرسه رو به آتیش بکشونم و تا دلم میخواد آتیش بسوزونم.
راستی ،بشری جونم ، دقیقا به همون دلیل که توی کامنتت گفتی، اون بچه اهل تسنن هم راهی مشهد میشه و تازه چون مادرش کارگره و وضع مناسبی هم ندارن، یه مقدار از پول سفرش رو مدرسه، تقبل کرده.


نارنجک
منطقه سوق الجیشی ( وووی چقدر نوشتنش سخت بود) مدرسه ما یه طوریه که توی یه میدون واقع شده( بگذریم که ما هر چی نگاه میکنیم از میدون خبری نیست). حیاط مدرسه تو قسمت کوچه های پشته و از چهار طرف بازه. یعنی حیاط عریض و طویل ما به سه کوچه راه داره. خدا میدونه که از اول اسفند تا تعطیلیهای شب عید ، هرروز ما باید تنمون بلرزه. نارنجک هایی میندازن که خدا میدونه چقدر خطرناکه و ترسناک. به بچه ها سپردیم که طی این مدت، تو حیاط زنگ های تفریح ، کنار دیوارا باشن. البته دست کلانتری منطقه درد نکنه که هروقت خبر کنیم میان و این ایام گشت میذارن اما خب معمولا یه نموره دیر میان و اینا دیگه....
دقیقا جلوی مدرسه ما، ایستگاه اتوبوسه. دیروز هنگام خروج از مدرسه، یکی زدن تو ایستگاه. طفل معصوم بچه ها خیلی ترسیدن و جیغ زدن.
 من ترسیدم؟ نچ بابا ، اصلا...
جیغ زدم؟ چرا تهمت میزنین...
کلانتری کجا بود؟؟؟ یحتمل در همون حوالی...


چیچیز نوشت؟؟
معمولا در ایام عزاداری ها برای بچه ها از بلندگو مداحی پخش میکنیم. دیروز  یه نوار بود که آقایی خونده برا ایام عزا و به همراش موسیقی پخش میشه و یه نواره دیگه بود که مداحی و شور بود. دیروز بحث بود که نباید اون نوار رو که آهنگ داره بذارن. البته من خودم نوار مداحی رو با شور بیشتر دوست دارم ، اما فکر نمیکنم که اون یکی نوار هم مشکلی داشته باشه.


دلنوشت:
آقا جون، تو اربعین حسینتون، دلم هوای کف العباستون رو کرده.
آقا جون عجل وصالک...
امشب التماس دعا.


خبر عاجل:
طی یک فقره اس ام اس ارسالی مشخص گردید که این بنده حقیر سراپا تقصیر نه لیاقت مشهد رو دارم و نه اردوی دانش آموزی رو ،  و مدیرمون مشهدی شد و بنده هم باید چهار ستون مدرسه رو در اون ایام نگاهدارم که مبادا بلرزد.
گفتم لیاقت میخواد.


                                                                          یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
یکشنبه 5 اسفند 1386 ساعت 8:42 عصر+ خانم ناظم واقعی و تبعیدی!!

                                                          یا غریب الغرباء
هر روز که مینویسم با خودم فکر میکنم که حتما برا فردا دیگه مورد خاصی نخواهد بود که بنویسم، اما مگه مدرسه بی جریان میشه؟؟؟
امروز بچه ها مورد خاصی نداشتن. فقط باز دو تا از بچه های اول دعواشون شده بود و اومدن تو اتاقم. قبلا هم در خصوص نوع حرف زدن بعضی از بچه ها باهاتون حرف زدم. یکی از اون بچه ها باز امروز خیلی خاص حرف میزد. داشت در خصوص دوستش و درگیریشون و بی معرفتی دوستش که اومده بود و گله اون رو به من کرده بود حرف میزد، دقت کردم، یعنی دقت هم نمیخواست، دیدم که چقدر مخصوص حرف میزنه. میون صحبتش دائم تکرار میکرد که:
من خیلی اهل حالم خانم، معمولا به دوستایی که بهم حال بدن منم تو رفاقت خوب بهشون حال میدم و آخر معرفتم، هیشکی قد من پای رفیق وا نیستاده، من رفیقامو همه جوره بهشون دم میدم و.....
ااااااااااااااااااه ولش کنین. فقط انقدر محو نوع حرف زدنش شده بودم( با وجودیکه بار اول نیست این مدل حرف زدن رو میبینم) که دیگه نمیفهمیدم چه توضیحی داره در مورد دعواشون میده.
واقعیتش.... آخرش منم خوب به هر دوشون حال دادم و  حال جفتشون رو کردم تو قوطی و فرستادمشون تو کلاس تا ببینم چطوری باز به هم گیر میدن و حال میدن و حال میگیرن...


امام رضای اختصاصی
از اول مهر به بچه ها قول داده بودن که بچه هایی رو که در امر نماز فعال باشن، به زیارت امام رضا(ع) میبرن. خب، الوعده وفا. هفته دیگه کاروان مشهد میره و بچه های فعال نماز رو میبره، البته از جیب مبارک باباهاشون. امروز ستاد این سفر، ساعت یک تشکیل شد و به بررسی جوانب سفر پرداختیم. دو مورد مهم به چشمم اومد. یکی اینکه از ما ناظمها میخوان که هر کدوم از بچه ها شر هستند رو بگیم تا با خودشون نبرن. خب من با یه بررسی تو اسامی دیدم که، ای ول، بعضی از بچه ها شاگردایی هستن که از اول این سفر اقدام به پوست کندن مسئولین اردو خواهند نمود تا انتهای سفر. نمیدونم، ظهر با دیدنه اسامی سعی کردم تو چهره ام تغییری حاصل نشه، اما هرچی فکر میکنم، می بینم که من کی باشم که به خودم اجازه بدم که بچه ای رو از سفر و زیارت آقا محروم کنم، هرچند به قیمت کنده شدن پوست مسئولین اردو.
مورد بعدی بحث در خصوص یه شاگرد اهل تسنن ما بود. این بچه اسمش جزء اسامی ثبت نام شدگان بود. بعد از ثبت نام از بچه های نماز ، جای خالی رو با بچه های داوطلب پر کرده بودن. امروز صحبت بر سر رفتن ، نرفتن این بچه بود و یکی از همکارا به این مطلب انقلت داشت. باز هم فکر میکنم که ما نمیتونیم و به خودمون نباید اجازه بدیم که کسی رو که عاشق زیارت مولا هست، محرومش کنیم، حتی اگه از اهل تسنن باشه.


این رو حتما بخونین
مادر یکی از بچه های اقلیت کلیمی ما، که اتفاقا دختر خوبی داره، امروز اومده بود مدرسه. در حین صحبتاش از من اجازه می خواست برا روزهای آخر سال که چند روز به دخترش مرخصی بدم تا اون بتونه نذرش رو ادا کنه. کنجکاو شدم که بدونم نذرش چیه و بسیار متعجب شدم، وقتی فهمیدم که اون بچه از امام رضا (ع) شفا گرفته و مادرش میخواد جهت ادای نذر اون رو به مشهد ببره. خیلی تعجب کردم، طوری که هیچی نمیتونستم بگم. خیلی خوشحال بودم و تو دلم افتخار می کردم به امام رئوفمون. اما خب، با خودم فکر کردم که اونکه رحمت این مولا رو دیده، پس چرا.....؟؟؟؟!!!!


خانم ناظم واقعی:
کامنتی داشتم که کسی آدرس میخواست تا من رو لمس کنه و ببینه که من واقعیم!!!
بخدا واقعیم. نیاز به لمس نیست.


خانم ناظم تبعیدی:
در یه اقدام لجوجانه با خودمان، اتاقمان را ترک و خودمان را به اتاق معاونت طبقه بالا تبعید نمودیم.
                                                         
                                                              یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
شنبه 4 اسفند 1386 ساعت 7:14 عصر+ جوجه ی ما رو ندیدین؟؟؟!!!

                                                        به نام خالق مساوات
نمی دونم از جوجه ی مدرسه براتون تا حالا حرف زدم یا نع؟؟
اول این رو بهتون بگم، البته قبلا هم گفتم، ما منطقه بدی هستیم. به دلیل استیل خاص منطقه، همه مدل بچه تو مدرسه ما هست. خانواده فرهنگی، بازاری، پولدار، غنی ، امروزی، فوق امروزی، و تعدادی هم فقیر.  که در بین حدود 500 و 600 بچه ما، یه چیزی حدود شاید 60 و 70 بچه فقیر هم داریم.
سولماز یه بچه سال اولیه که با قد حدود 130 ( شایدم کمتر) و وزن، اگه بخوام خیلی بالا حساب کنم باید بگم 30 ، ریز نقش ترین بچه مدرسه هست. و البته در کردار و رفتار نیز، مثل یه بچه سوم ابتدایی رفتار میکنه. فکر کنم تو یه پست غیر مستقیم در موردش نوشتم. اون بچه بسیار شلوغیه که خب در نوع خودش شیطنتاش عجیبه. پدر اون معتاده که متاسفانه خرج منزلشون از کار کردن مادرش جاههای مختلف تامین میشه که البته رنگ صورت این بچه همیشه حکایت از فقر غذائیه اونه. تو یه پست نوشتم که بچه ای گوشی دوستش رو برداشت و خلاصه بمونه، وقتی کشفش کردیم البته نذاشتم بچه ها بفهمند و گفتیم که گوشیت تو راه افتاده بوده و یکی پیدا کرده و داده سوپر محل و ما زنگ زدیم و .... سولماز همون بچه بود که گوشی رو برداشته بود و اصلا هم عین خیالش نبود. وقتی به پرونده مشاوره ایه این بچه رجوع کردیم، دیدیم که در پاسخ به گزینه اینکه: بزرگترین آرزوتون چیه؟ پاسخ داده بود: گوشی فلان. اینم بمونه حالا...
چند روز بود می دیدم که سولماز زنگ تفریح چند نوبت میره بوفه مدرسه و با ساندویچ بر می گرده، تعجب کردم، با خودم فکر کردم که چطور وضعشون خرابه که این بچه روزی چند تا ساندویچ می خوره؟(قضاتوت عجولانه) . خلاصه آخرش دلم طاقت نیاورد و یه بار جلوش رو گرفتم و گفتم : وایستا ببینم ، چقدر این ساندویچ های آشغال رو می خوری؟ مگه نگفتم اینا خوب نیست؟ با همون لحن مخصوص خودش که اصلا هم رودروایستی نداره، گفت : نع خانوم، برا من نیست که، اینا مال بچه هاست. خیلی عصبی شدم. از فکر اینکه این بچه توان خرید نداره و هر دفعه با این بدن لاجون دو طبقه میاد پایین تا برسه بوفه و .... رفتم باهاش سر کلاس و بچه ها رو دعوا کردم. گفتم شما خودتون به این میگین جوجه، چطور دلتون میاد این رو هی بفرستین پایین و ... بعد از زنگ یکی از بچه ها اومد و گفت خانم، این برا هر ساندویچی که برا بچه ها میره تا بوفه و میاد، بچه ها یه گاز بهش میدن. دلم آتیش گرفت. جگرم سوخت. از خودم متنفر شدم.  بازم بمونه.
این سولماز معمولا کارهای عجیب می کنه. اولا همینجوریش که تو راهرو از ماها آویزونه. از سر و کول دبیرا میره بالا و چون لقب جوجه مدرسه رو گرفته، همه هم دوسش دارن و مراعاتش رو می کنن. اما کارهای عجیب هم داره. یهو غیبش میزنه. یه بار امتحان داشتن و از اول صبح که این تو مدرسه بود ، یهویی زنگ سوم که امتحان داشتن، گم شد. یه چیزی حدود یک ساعت، من و یه گروه ده نفره از بچه ها دنبالش می گشتیم. آخرش تو یکی از کلاس ها و از لابلای بچه ها پیداش کردم. انقدر عصبی بودم که نزدیک بود کتکش بزنم ، چون تو اون یک ساعت واقعا دیگه فکر می کردم که از مدرسه زده بیرون. خلاصه اونم که موقعیت شناسه، هیچی نمی گفت و دیگه از سر و کولم هم بالا نمی رفت. اینم بمونه.
امروز از صبح، یه جلسه فوق مدرن بگیر و ببند داشتیم ( بمونه حالا، حوصلم نیست بگم) و من خوشحال بودم که  اگه اقلا تو دفتر اعصاب خرد کنی بوده، خدا رو شکر تو بچه ها مشکلی نبوده، که باز تو زنگ پایانی، دو باره جوجه ی ما گم شد. من خب مثل اوندفعه باز با یه اکیپ چند نفره دنبالش گشتیم و ایندفعه از کلاس ها شروع کردیم. تو هر کلاسی که نبود، می گفتم حتما تو بعدیه. خلاصه لحظه به لحظه آمپرم میرفت بالا و بلند بلند براش خط و نشون می کشیدم. خدا شاهده بچه هایی که تو گروه جستجو بودن، از ترس صداشون در نمی اومد، میدیدن که چقدر عصبانیم. نزدیک اتمام روز بود و من هنوز داشتم دنبالش میگشتم. اگه به کسی نگین، گریم گرفته بود. به یاد مامانم افتادم که همیشه میگن: هرچی رو گم کردین یه حمد بدون ولضااللین بخونین پیدا میشه. من حدود بیست حمد رو خونده بودم که، یهو یکی از بچه ها اومد و گفت خانم پیداش کردیم. خودتون بیایید. دنبال اون دختر رفتم و دیدم تو قسمت تریبون و سن ساخته شده ی تو حیاط که اون ساعت از روز آفتاب داره ، این بچه پشت تریبون ، خوابیده و فارغ از همه دوندگی های ما، خواب هفت پادشاه، شایدم هفت ناظم میبینه. بچه ها که خط و نشون کشیدنام رو دیده بودن، منتظر یه دعوای شدید بودن. منم راستش با همون حس رفتم جلو، اما وقتی دیدم که به معصومیت یه بچه سه ساله خوابش برده، نتونستم چیزی بگم و آروم بیدارش کردم و فقط بهش گفتم: کتکت بمونه برا فردا....


دلتنگنوشتجات:
از کسی که تو روم نگاه کنه و حرفم رو قلب کنه و دروغ بگه، خیلی بدم میاد. 


ویرایشجات:
نچ بابا ، دلتنگنوشتجاتم خیلی با خشانت شد. اصلاح می گردد.
اصلا خوشم نمیاد که کسی تو روم نگاه کنه و حرفم رو قلب کنه و دروغ بگه.


                                                              یا رب نظر تو برنگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
پنجشنبه 2 اسفند 1386 ساعت 10:0 عصر+ افتخار بی شعوری

                                                            باسمه
بابا دعوام نکنین!! باور کنین بدقول نیستم. اگه دیروز ننوشتم برا این بود که، خب به برکت دوندگی های روز سه شنبه، دیروز فیتیله بودم. وقتی هم یه ناظم فیتیله باشه، خب دیگه  خاطره ای نبوده از مدرسه که بنویسه؟؟؟!!!
امروز با اجازتون به افتخار بزرگی نائل اومدم. عجله نکنین ، بخونین!
صبح که رفتم مدرسه، در بدو ورود هنوز سلام و علیک نکرده، با شنیدن دو مطلب یه نموره ریختم به هم. یکی در مورد حرکت یکی از همکارا در روز قبل و در نبود من تو مدرسه بود( نچ، منتظر نباشین، نمیگم، خصوصیه) یکی هم در مورد حرکت زشت بچه های یک کلاس، نسبت به دبیر زیستشون بود. معمولا مواقعی که خاطی یک یا چند نفر باشن، میفرستم دنبالشون تا بیان دفتر( اینجوری کلاس کار بیشتره)، اما وقتی یه کلاس حرکت زشتی انجام بدن، طبیعتا مجبورم برم سر کلاس ، خب منم نامردی نکردم و نذاشتم یه کم بگذره ، رفتم در اون کلاس. البته همکارم هم کنارم ایستاده بود (یه کم با خشانت البته) برا اینکه عبرت خلق گردند دعواشون کردم و چند عامل اصلی رو گفتم بیان دفتر. در کلاس ایستادم تا اون چند نفر از کلاس خارج بشن. یکیشون از جلوم که عبور کرد، کلمه ای گفت که یوهویی رفتم رو ویبره. یه لحظه فکر کردم که اشتباه شنیدم. ظرف دو ثانیه صلاح رو در این دیدم که اصلا به روی خودم نیارم که یهویی همکارم که کنارم ایستاده بود، دست اون بچه رو گرفت و گفت: وایستا ببینم با کی بودی گفتی بیشعور؟؟؟
نمیدونم؟ مثلا همکارم انتظار داشت که اون پا رو هم از این فراتر گذاشته و بگه که با کی بوده گفته بی شعور؟؟؟!!!
ایندفعه دیگه اساسی رفتم رو ویبره.  اگه اونموقع فقط یه بچه من رو به افتخار بی شعوری نائل کرده بود، الان همکارم من رو به اون افتخار رسونده و تازشم به اطلاع کل کلاس رسونده شده بود.
بمونه............حوصلم نیست توضیح بدم که چی شد؟؟ فقط همین رو بگم که به همکارم گفتم که اشتباه شنیدین. ایشون چیزی دیگه گفتن و سرم رو انداختم پایین و رفتم تو دفتر. بازم بمونه که اون بچه تا خود ظهر گریه میکرد و میخواست که ببخشمش. چی میتونستم بگم؟
خدا شاهده اینا رو نمیگم، تا شما بگید چه خانم ناظم بزرگواری!!! نعع اینارو گفتم تا بدونین مقصر اول خودم بودم. همیشه بنا بر این بوده که وقتی عصبی هستم با بچه ها برخورد نکنم و تصمیم نگیرم تا خدایی نکرده یه وقت قضاوت ناحق نکنم. و خب کاش امروز هم من قدری صبر می کردم و بعد می رفتم اون کلاس. من حرکت زشت اون بچه رو تائید نمی کنم، اما حرکت همکارم هم که به روی اون آورد اصلا قشنگ نبود. 
من با اون بچه اصلا حرف نزدم. دعواش نکردم اما بهش فقط گفتم: برو و تا یه مدت، یه کار کن که هرگز نبینمت.
بگذریم.........


سوتی آخر هفته
ظهر میخواستم بیام منزل، زنگ زدم آژانس و وسایلم رو جمع کردم و ( یه نموره امروز وسایلم زیاد بود) خب، منتظر آژانس شدم. برخلاف همیشه یه کم که گذشت دیدم از آژانس خبری نیست، اومدم دم در و بیرون رو نگاه کردم که چشمم خورد به یه پژو 405. راننده اون ماشین از دور یه چیزی گفت. خب من با خودم فکر کردم که حتما داره میگه چرا نمی آیید. من همون از راه دور پرسیدم: آژانس؟؟ باز راننده یه چیز گفت که من فکر کردم که داره میگه بله. من خوشحال سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم به سمت ماشین. در ماشین رو باز کردم و نشستم تو ماشین. از توی آینه، چشمم به قیافه راننده افتاد که چشماش گرد شده بود و داشت بِرّ و بِرّ من رو نگاه می کرد.  خودم و وسایل رو جابجا کردم و گفتم : آقا راه نمی افتین؟؟ یه نگاهی به من کرد و گفت: چرا ، چشم. منتهی اجازه بدین خانم فلانی بیان و بعد بریم.
وااااااااااااااااااااااااای تازه دوزاریم افتاد. ایشون همسر همکارم بود که بیمار بودن و هر روز همسرشون می آمدند دنبالشون. و خب...........
بگذریم. اینم سوتی آخر هفته من.


پ.ن
نچ بابا. درست شدنی نیست. متنای طولانی خانم ناظم کوتاه شدنی نیست، حتی اگه تند تند هم نوشته بشه.
                                                                       یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
سه‏شنبه 30 بهمن 1386 ساعت 4:5 عصر+ به روز می شویم!

                                                               بسم الله
خب....... نمی دونم چرا یوهویی به سرم زد که برا چند روز، تاکید می کنم فعلا برا چند روز ، زود به زود (شاید هر روز) بنویسم تا ببینم چی میشه( البته اگه وقتم مجال بده). البته این یه خوبی هم داره و اونم اینکه شاید فرجی بشه و از متنای کیلومتری خانم ناظم کاسته بشه.
پنج شنبه روز دریافت کارنامه بود برا اولیا و هنوز که هنوزه، داریم کارنامه میدیم. پنجشنبه که روز اول کارنامه بود، یه اتفاقی افتاد که برام عجیب بود. یه بابایی که اومده بود کارنامه دخترش رو بگیره ، با مسئول مالی مدرسه، خانم حسابدارمون، بر سر پرداخت حق الزحمه ساعات فوق برنامه، بحثشون شد و من که ایستاده بودم به شوخی  گفتم که الحمدلله تموم بچه هاتون یکی یک موبایل تو کیفاشونه، اون بابا سریع موضع گرفت و گفت: نخیرم. بنده حتی خودمم موبایل ندارم. هنوز ده ثانیه از این حرف اون بابا نگذشته بود که .....
دییییییییییییینگ. موبایلش زنگ خورد و....
حالا بمونه . اما نمیدونم اگه قرار بود که خودم رو میگم البته، خدا تموم دروغ هامون رو به همین سرعت رسوا کنه، چی میشد؟؟؟!!!
بی تفسیر:
نمی دونم چرا باید تموم نادیدنی ها رو من چشمم به جمالش روشن بشه!!! صبح که می رفتم مدرسه، چند خیابون مونده به مدرسه، یکی از بچه ها رو با ...د....پ....ر...ش دیدم.( مثلا شما نفهمیدین که من اون رو با دوست پسرش دیدم). قبلا در مورد اون و دوست پسرش چیزایی شنیده بودم و اینکه در بین بچه ها شایعه شده بود که اون با یکی از خواننده های پاپ دوسته. اول با خودش حرف زدم و چون کمی احساس خطر کردم، مامانش رو خواستم .و اوووووووف، اول نزدیک بود که مامانش من و اون رو با هم خفه کنه. کمی آرومش کردم و باهاش حرف زدم. بعد بهش گفتم که ، اینطور که بچه ها میگن اون پسره یکی از خواننده های پاپه.
یوهویی...... اون خانم که هنوز داشت جیغ و داد میکرد، لبخندی زد و گفت: جدی!!! حالا کی هست؟؟؟
حوصله ندارم بقیه اش رو بگم. فقط یه کم سرم درد گرفت.
نهضت موبایل و خوش شانس ترین!!!! بچه مدرسه
امروز با کلاس ورزش کار داشتم و نمی دونستم که بچه هاشون تو اتاق ورزش رفتن یا سر کلاس هستن. در کلاس رو که باز کردم، دیدم فقط سه نفر سر کلاس هستند و ..... بله موبایل و ....خلاصه انکشف شد که اون موبایل دیشب 9 شب خریداری شده و امروز 9 صبح به دست من رسیده! 
دومین فرد خوش شانس مدرسه دانش آموزی بود که زنگ تفریح تو راهرو داشت به سمت حیاط میدوید و .... یوهویی یه چیزی مثل تیر از نمیدونم کجای اون پرتاب شد وسط راهرو و صاف جلوی پای من ایستاد. یه موبایل مدل....(نچ،...نوگویم، تبلیغ میشه).


اصل الکلام:
*نع بابا بازم کیلومتری شد.
*امروز همکارم نبود و فکر کنم که اگه یه کیلومتر شمار به خودم بسته بودم، یحتمل به حالم گریه می کردین از بس راه رفتم..
*این پیام رو یکی از دوستان در مورد متن قبل، به صورت خصوصی دادن.
 نوشتن این مطلب همین طور که خودتون هم فرمودید خیلی نامردی بود
واقعا سر درد گرفتم.
بازم بابته اون متن از همه تون، علی الخصوص این بزرگوار که باعث سر دردشون شدم، عذر می خوام.


                                                                             یا رب نظر تو بر نگردد


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
پنجشنبه 25 بهمن 1386 ساعت 8:10 عصر+ بگذار تا بگریم....

                                                               یا راحم
یا للمسلم...
 خیلی حالم بَدِه.... ، خیلی خیلی بَدِه...
نمی دونم اصلا حق دارم اینجا این حرفا رو بگم یا نع ؟ می خوام حرفم رو بگم و خودم رو خلاص کنم و شما رو درگیر. این عین نامردیه، درسته؟؟ نمی دونم متهم میشم به تشویش افکار عمومی یا نع؟؟ متهم میشم به اشاعه ..... یا نع ؟؟ متهم میشم به سوء استفاده از احساسات عامه، یا نع؟؟ نمی دونم در این وبلاگ کوفتی رو تخته میکنن یا نع ؟؟ هرچی.... اما من باید بگم.  میخوام بگریم و بگم، تا شما هم بخونین و بگریین. پس بخونین و از بن جگر ناله بزنین، شاید که به گوش آقای غایبمون برسه... یا علی.
امروز صبح تو مدرسه طبق برنامه همیشه، دبیرا یکی یکی اومدن و معمولا تا شروع کلاسها که 40/7 هست تو دفتر صحبت می کنن تا وقت کلاس رفتن برسه. هنوز موعد کلاس نشده بود که یکی از همکارا با قیافه ای زار و نزار وارد دفتر شد. صورتی خسته از بی خوابی شبانه و چشمانی پف کرده از گریه های بی پایان. همکارها ناراحت شده، از ایشون پرسیدن چی شده؟؟!! که باز ایشون زد زیر گریه، اول دلش نمی خواست تعریف کنه و همکارا با شوخی و سربسر گذاشتن ، سعی داشتن که آرومشون کنن. یکی از همکارا می گفت چی شده با همسرت بحثت شده و اون یکی یه چیز دیگه. اما ایشون نه ساکت میشد و نه تعریف می کرد که چی شده. خانم ها رو فرستادیم کلاس و کمی آب برا ایشون آوردیم تا آروم شدن. و بعد شروع کردن به تعریف. گفتن و گریه کردن، و ما شنیدیم و گریه کردیم. گفتن و زار زدن، و ما به گوش گرفتیم و زار زدیم. ایشون گفتند که:
شب قبل جایی مهمانی بودن و یکی از مدعوین فیلمی رو از تو گوشی همراهشون به ایشون نشون دادن که اون فیلم باعث شده تا صبح نخوابند و گریه کنند.
من رو ببخشینم.....
 تو اون فیلم فجیع دختر بچه نهایت 15 یا 16 ساله ای رو نشون می داده که با روپوش مدرسه ابتدا توسط سه پسر (علی الظاهر از مهاجرین کشور همسایه بودن) قرص خورانده شده و بعد به فجیع ترین شکل ممکن توسط اون سه نفر ......... و بعد در نهایت قساوت و سنگدلی سر از بدن اون بچه جدا کردن و تموم این صحنه ها جلوی دوربین صورت گرفته و یکی هم با خونسردی کامل از این صحنه ها  فیلمبرداری می کرده. و در انتهای فیلم هم ورود نیروی انتظامی رو به اون مکان و دستگیری و ......
بی پرده می پرسم: کی مقصره؟؟
*اون بچه؟؟
به چه بهانه اون بچه رو به اون مکان کشوندن. در گوشش از عشق و عاشقی گفتن و اون رو به اون لونه عقرب بردن یا یه چاقو بیخ پهلوش گذاشتن و از راه مدرسه بردنش؟
*پدر و مادرها؟
که به بچه هاشون اصول ایمنی رو یاد نمیدن و با رفتارهای غیر صحیح اونا رو از محیط گرم خانواده دور کرده و به دامان محبت کاذب کشونده و یا از اونطرف، با نشوندن بچه هاشون پای ماهواره ها اونها رو از خود بیخود نموده و ...  یا اینکه به پاره های جگرشون یاد نمیدن که سوار هر ماشینی نشده و .... بارها جلوی مدرسه خودمون شاهدم که دختر بچه های نهایت 16 یا 17 ساله، سوار ماشینهای مختلف شده، حالا یا بعنوان مسافر کش ها و یا بعنوان.... همین اول سال تحصیلی امسال بود که دو دختر سال اول دبیرستانیمون با وقاحت، کمی جلوتر از مدرسه سوار ماشین یه پسر شده و ....
*من ناظم و مای مدیر و توی معلم و اوی تربیتی؟؟؟
که به جای جلب محبت و آگاه نمودن بچه ها به این گیر میدیم که بچه جلوی من همجنس خودش ، مقنعه اش رو بیاره تا روچشمش و بیرون از مدرسه....
*اداره آموزش و پرورش و مراجع بالاتر؟؟
که به جای هر کار اصولی و عمده، به دنبال ورق بازی و برگزاری سمینار های فلان و کوفت و زهرمارن؟؟
*نیروی انتظامی؟؟؟
که نمیدونم باید چه بکنه!!
*دولت ؟؟
که دست این مهاجرین رو نمیگیره و حالیشون نمیکنه که مهمونی تمومه داداش من. برو خونتون، بسه.
*برادر مهمان کشور همسایه؟؟
که الحق خوب حرمت میزبانش رو نگهداشته و ....
نمیدونم...هیچی نمیدونم. فقط میدونم که حالم داره بهم می خوره. فقط میدونم یه بچه، (واقعا یه بچه؟؟؟) بی حیثیت شده و سر از بدنش جدا شده و پدر و مادرش ، مگه بمیرن تا از این غم رها بشن.
اینم میدونم که این قبیل جرم و جنایت ها نه فقط توسط مهاجرین، که متاسفانه توسط برخی از هم میهنان خودمون نیز انجام میشه.
چه باید کرد؟ به کجا باید پناه برد؟ با کی باید درد و دل کرد.
حالم بده....خیلی حالم بده....


پ.ن
*
من رو ببخشین. اذیتتون کردم. نهایت نامردی رو انجام دادم. خودم میدونم. فکر و روح شما رو هم درگیر کردم.
*چی میخواهید برام کامنت بذارین؟
شریک غم اون پدر و مادریم؟ مقصر رو معرفی کنین؟؟ دولت رو بکوبونین؟؟ از نیروی انتظامی دفاع کنین؟؟ به مهاجرین و کلهم متجاوزین فحش بدین؟؟؟ به پدر و مادرها حمله کنین؟؟ به من ناظم فحش بدین؟؟؟
نمیدونم. اما اگه چیزی دارید که یه کم، اقلا یه کم این دل واموندم رو آروم کنه، ازم دریغ نکنین.
* من رو ببخشینم. امروز خفقان گرفتم. امروز کارنامه هم می دادیم. روز بدی بود.
* دلم به اندازه ی تموم دنیاتون ابریه و بارونی.


                        بگذار تا بگریم چون .....
                        کز سنگ ناله خیزد.....
                                                                  یا رب نظری، نظری، نظری.....


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
شنبه 20 بهمن 1386 ساعت 11:31 عصر+ کلاه گشادی که رفت سرم

                                                                یا علی
خب، اول یه کف برام بزنین که در طول دوران وبلاگ نویسیم سابقه نداشته که به فاصله کمتر از 24 ساعت دو بار آپ کنم.
و اما اون کلاه گشادی که امروز رفت سرم.(چقدر مشتاقین که ببینین چطور میشه سر یه خانم ناظم رو کلاه گذاشت). قبل از اینکه متنم رو بنویسم توصیه می کنم که متن قبل رو بخونین تا برا خوندن این متن توجیه باشین. البته اونایی که نخوندن رو می گم ها.
دیشب که اون مطلب رو در مورد دزدی تو مدارس نوشتم اصلا فکر نمی کردم که امروز گرفتار این مشکل بشم و یه همچین کلاه گشادی بره سرم. از اونجایی که همیشه فکر می کنم در بطن مسائل پیش اومده حکمتی وجود داره، تموم امروز رو ( البته بعد از بازگشت از مدرسه رو می گما) فکر میکردم که، چرا اینطوری شد؟
تو متن قبل گفتم: ما همیشه با بچه هایی که دچار معضل دزدی هستن، برخورد ارشادی می کنیم. شاید این اتفاق افتاد تا خودم رو یه محکی بزنم و ببینم واقعا چقدر در رابطه با خودم اقلا، صادقم!
همیشه فکر می کردم که خیلی زرنگم و کسی از بچه ها نمی تونه سرم کلاه بذاره. خلاصه که یه کلاه به این بزرگی امروز رفت سرم( کدوم بزرگی)؟؟...... بخونین...
از ابتدای سال تحصیلی برا جلوگیری از معضلات تمدن و به روز شدن!!!  به بچه ها هشدار دادیم که موبایل نیارن و در عین حال اعلام کردیم که، چنانچه یه روز، دانش آموزی مجبور شد موبایل بیاره حتما صبح به ما یعنی معاونین هر پایه، تحویل بده و بعد بره کلاس. تو حوصلم نیست که از سختی های این مطلب بگم. بچه هایی که هر روز موبایل می آوردند و از جای امن برا نگهداشتن این موبایل ها و ..... منتهی حسنی که داشت این بود که اقلا دیگه بچه ها برا هم از مظاهر تمدن بولوتوس نمی کردن!! و جای گوشی ها هم از دستبرد در امان میموند( عجب هم موند) و ظهر موقع رفتن می اومدن و گوشی ها رو می گرفتن و میرفتن.
امروز صبح که رفتم مدرسه بچه ها گوشی ها رو تحویل دادن و خب منم گذاشتم جای امن و ...... ظهر شد. ساعت دو و نیم که زنگ خورد ، بچه ها اومدن و گوشی هاشون رو گرفتن. معمولا موقع تحویل مدل گوشی رو میپرسم و تحویل میدم و تا به امروز، بنا بر اعتماد به صداقت بچه ها بوده. موقع تحویل گوشی ها یکی از بچه ها داشت در مورد موضوعی با من صحبت می کرد و بعد هم گفت: خانم گوشی من رو بدین برم. یه کم نگاهش کردم، اما یادم نیومد که اون صبح به من گوشیی داده باشه. باز چیزی نگفتم و چون من نشسته بودم و اون برخلاف بقیه که اونور میز می ایستند، بالا سرم واستاده بود و داخل کشو رو میتونست ببینه. گفتم مدل گوشیت چی بود؟ به یکی از گوشی های گرون قیمت اشاره داد( نچ... مدلش رو نمیگم. آخه تبلیغ میشه) و خلاصه گوشی رو گرفت و رفت.
منم بعد از تموم شدن گوشی ها در کمد رو بستم تا برم منزل(همه همکارا رفته بودن و تنها مونده بودم) که یوهویی دیدم یکی نفس نفس زنون اومد تو اتاقم و: خانم لطفا گوشیم رو بدین.
من که انگار دنیا رو زده باشن تو سرم گفتم: آخه گوشیی نمونده. همه ش رو بردن که .
خلاصه بعد از پرسیدن مشخصات گوشی و غیره... بعلع.
بمونه که با چه طرفندی موفق شدم اون بچه رو که رسیده بود خونه برگردونم تا بتونم گوشی رو پس بگیرم. چقدر خودم رو کنترل کردم تا در حضور بچه صاحب گوشی چیزی نگم تا اون از مدرسه خارج بشه و بعد با فرد خاطی صحبت کنم. 
موقع برخورد خدا شاهده نمیتونستم تو چشم اون بچه نگاه کنم و ( با وجودی که شدید خستم بود و گرسنم بود ) همه ش به خودم نهیب می زدم که من برا خواننده هام نوشتم که ارشادی برخورد می شه، پس یادم باشه تا اصولی برخورد کنم. می دونین، آخه همیشه مشاورها هستن و خب با کمک هم صحبت می کنیم . و امروز اما من تنها بودم، خلاصه کنم، (خلاصه نویسی بعد از یه کیلومتر متن حال می ده ها!!!) . گوشی رو گرفتم. اما دلم خیلی به درد اومد( یحتمل از گرسنگی بوده) .
تموم ظهر تا حالا رو فکر می کردم که اون بچه ، یه بچه نهایت 15 ساله چطور به این راحتی تونست خودش رو قانع کنه تا سر ناظمش رو کلاه بذاره؟ ترس از عقوبت عظمی این کار به کنار ، چطور از عواقب دنیوی این مطلب ذره ای ترس نداشت؟ آیا عشق موبایل باعث این حرکت بود یا صرفا یه عادت زشت؟ نمیدونم. باور کنین خودمم نمی دونم چی بگم؟


دل نوشت:
دلم برا اون بچه خیلی می سوزه. خیلی. همه ش فکر می کنم فردا چطور می خوام تو صورت اون نگاه کنم.


افاضاه التحلیل:
نه بابا می شه پس سر خانم ناظما رو هم کلاه گذاشت. اونم کلاه به این گشادی.  (ای بابا منظور قد کلاهه، تو کجا میای)؟؟
                                                              یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
شنبه 20 بهمن 1386 ساعت 12:9 صبح+ گلهای آراسته به سبزه!!

                                                   بسم الله النور علی نور
اصل نوشت :
دهه فجر انقلاب اسلامیه. خداییش برنامه های تلویزیون امسال سبک و سیاقی متفاوت پیدا کردن و به نظر من یه نموره از چند سال گذشته بهتر شده.  برنامه های تاریخی که گذاشتن ، واقعا روشنگرانه هستش. دستشون درد نکنه. اما از بزرگداشت انقلاب تو مدارس، اگه چیزی نگم، بهتره. فقط تزئینات و ایستگاه صلواتی و .... همین. و یه نسل امروزی اگه قرار باشه که تو مدرسه هم در مورد انقلاب  و امام و شهداء، روشن نشه، کجا قراره که بفهمه؟ میدونین چی میشه؟ هیچی!! بچه شهید موقع ثبت نام به جای اینکه افتخار کنه، به مادرش تلنگر می زنه که نگو من بچه شهیدم..... بمونه بهتره پدرجون. آره، بگذریم.


تاخیر نوشت:
خب، از دو ، سه پست قبل تا حالا می خواستم در مورد یه موضوعی که دغدغه ش، حتی تو امتحاناتم رهامون
 نکرده صحبت کنم. این چند سالی که کار می کنم همیشه با یه معضل بزرگ روبرو بودیم. نمی دونم، اصلا زبونم نمی چرخه که راحت اسمش رو ببرم. اما خب، باید بگم تا بدونین دارم از چی حرف می زنم.
متاسفانه همیشه تو مدرسه با بچه هایی طرف هستیم که وسایل دیگران رو بی اجازه بر می دارن. به روایتی راحت تر با بچه هایی طرف هستیم که نمیدونیم باید باهاشون چه کنیم. از یه طرف وسایل بچه ها رو بی اجازه بر می دارند و از طرف دیگه نمی تونیم دنبال اثباتش رو بگیریم که با این کار ، یه بچه رو در مدرسه بدنوم کرده و تازه اگه بشه اثبات کرد.
نمی خوام اینجا عوامل مختلف رو بررسی کنم ، که خب البته اونم واقعا قابل توجه. خیلی ها فکر می کنن که ریشه این دزدی ها(متاسفم از بکار بردن این اسم)  فقر هست. اما باید بگم که اصلا اینطور نیست و فقر دقیقا یکی از آخرین دلایل این مهم می باشه. بچه ها خیلی راحت سر کیف های هم رفته و به صورت شوخی و جدی از خوراکی گرفته تا لوازم شخصی هم رو بر می دارن.
یکی از لوازماتی که بسیار اتفاق افتاده که تو مدارس گم میشه، متاسفانه موبایله. از یه طرف ما به بچه میگیم، گوشی با خودتون نیارید و از طرف دیگه پنهانی میارن و ما بعد از گم شدنش متوجه میشیم، که خب البته کاری هم نمیشه کرد.
ما خیلی سعی می کنیم که با بچه هایی که شناسایی میشن در این باب؟، ارشادی برخورد کنیم و نذاریم دیگران متوجه بشن. در یکی از موارد عجیب که چند وقت پیش رخ داد، موبایل یکی از بچه ها  گم شد و ..... بمونه حالا مهم اینه که وقتی فرد خاطی رو گرفتیم و نذاشتیم اون بچه متوجه موضوع بشه و موبایل رو دادیم به مغازه دار محل و تلفن و ...... مثلا یکی پیدا کرده و داده مغازه دار.
اینا مد نظرم نیست، اینش مهمه:
وقتی سوابق تربیتی و پرونده تربیتی اون بچه رو مطالعه می کردیم با مشاورمون، تو فرمی که اون بچه پر کرده بود در جواب سئوال اینکه بزرگ ترین آرزوتون چیه؟ گفته بود: داشتن گوشی مدل فلان( دقیقا همون گوشی که از دوستش برداشته بود.
شاید یکی از بزگترین دلایل این مطلب عدم آگاهی دادن خانواده ها به فرزندانشون در خصوص مسئله حق الناس و تفکیک مال غیر از خود باشه. خیلی از بچه ها اصلا با موضوع حق الناس آشنایی ندارن. نمی دونم بچه ای که موبایلی رو ببخشین بلند می کنه، یعنی تو خونه ازش پرسش نمیشه که این گوشی از کجا اومده؟؟
 من نتیجه گیری نمی کنم. فقط بدونین که گاهی بعضی بچه ها که عادت به این حرکت زشت دارن جزء متمول ترین بچه هامون هستن که انشاءالله در پست بعد یکی از عجیب ترین داستان های پیرامون این مطلب رو براتون می نویسم.


اس ام اس و یاد یه شهید
افسانه یکی از صمیمی ترین دوستانمه که از زمان محصلی با هم پشت یه نیمکت مینشستیم و الانم این چند ساله رو با هم همکاریم. افسانه فرزند شهیده و پدرش از سرداران جبهه های نبرد حق علیه باطل بوده. الان که داشتم متنم رو می نوشتم، اس ام اس این عزیز به دستم رسید و خب چون در بین همکارانم اون تنها کسی هست که اینجا رو می خونه و در ایام الله دهه فجر هستیم،  به ذهنم رسید که از همینجا یاد و خاطره پدر بزرگوارش رو محترم داشته و بگم که: افسانه جان، شهدا همیشه برا ما عزیز و محترم هستن. کاش پدر تو و بقیه شهدا از ما راضی باشند.
یا علی.


                                                                   یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)
   1   2   3   4   5      >
   [آرشیو نشده ها]

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[25/4/1387- 12:51 ص]